بنو یس از سرخط |
|
طبیب بی مروت خاق را بیمار می خواهد گدای پر طمع فرزند خود را کور می خواهد تمام مرده شویان راضی اند بر مردن مردم بنازم مطربان چون خلق را مسرور می خواهند
سکوت را بشکن شب بسی زیباست ازتو و مهرت خالی است می خواهم چراغ را رسردروازه ی خانه ام برافرازممبادا هنگام آمدن ره گم کنی در دلم شادی آمدن تو موج می زند چراغ را بر افروخته ام بیاچرا نظر نمیدین الهی جز جیگر بگیری +نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1384ساعت12 بعد از ظهر توسطسامان|
+نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1384ساعت9 بعد از ظهر توسطسامان| این روزا دلت با ما نیست نگفتم چرا؟
تو یه ساحل رویه شن ها قایقی به گل نشسته نگاه پر اضطرابش به افق به بی نهایت تو چشم هاش حلقه ی اشک تو قلبش غم دنیا منتظر به راه یاره که بیاد امروز و فردا با ورش نمیشه غشق و همه دنیاش زیره آب تنها مونده تویه ساحل زندگی براش عذاب ( تنهای براش عذاب) دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا حالا از خودش می پرسه میادش ایا و ایاعاشقی که تنها باشه تویه دنیانمی مونه دل عاشقو شکستن شوده رسم این زمونه(از غم دوریش میمیره) +نوشته شده در جمعه 25 آذر1384ساعت9 بعد از ظهر توسطسامان|
بهونم با بوسه ی اروم خوابم رو دزدیدیتو شدی تعبیره یک رویایه شبونم من تو نگاه تو دنیا مو می بینم فردایه شیرینم نازنینه من چشمهای تو افسانه نیست که تمومه خوابو خیالم بود تقدیره من عشقه تو شد که همیشه فکره محالم بود شبهایه تنهایی همرنگ گیسوته آغوش تو وا کن بانویه مهتابی دل واپسی هامو با خندی کم کن که +نوشته شده در دوشنبه 21 آذر1384ساعت0 قبل از ظهر توسطسامان| اینم کمک برایه عاشقا +نوشته شده در شنبه 19 آذر1384ساعت2 بعد از ظهر توسطسامان| اینم حرفیه بگذاریدو بگذرید ببینیدو دل نبندید چشم بیندازیدو دل مبازید که دیر یا زود باید گذاشت وگذشت +نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1384ساعت2 بعد از ظهر توسطسامان| برایه عاشقان واقعی
+نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت10 بعد از ظهر توسطسامان|
هی نشین قصه نخور رفته که رفته اگه دوست داشت نمی رفت اون که رفته هی نشین چشم به راه رفته که رفته اگه عاشق بود نمی رفت اون که رفته بی خیا لش مگه چند سال تو جوونی یاد حرفایه قشنگش میدونم مثله یه داقه اون دلت خیلی گرفته شده قلبت پاره پاره اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوست نداره دیگه دست بردار عزیزم برو سویه عشقی تازه هچکسی نم دونه تویه دلت چی میگزره حرفات اندازهئ کوه پر غروری اما خیلی ساده اون که دیگه رفته دیگه برگشتن نداره اگه دوست داشت نمی رفت حتی واسیه یه لحظه +نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت8 بعد از ظهر توسطسامان| ؟ از آ تش پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من سوزنده تر است. از گل پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من زیبا تر است. از شمع پرسیدم محبت چیست؟ گفت از من عاشق تر است. از خودش پرسیدم محبت چیست؟ گفت نگاهی بیش نیست. +نوشته شده در سه شنبه 8 آذر1384ساعت10 قبل از ظهر توسطسامان|
اسمون دل من ابی نیست ----------- دل من از عاشقی خالی نیست +نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت10 بعد از ظهر توسطسامان|
یک نفر هوش مرا دزدید و رفت از گلستان دلم گل چید و رفت بر لبم تا دوستت دارم شنید بر ضمیر ساده ام خندید و رفت غنچه های باورم نشکفته بود در کویر حیرتم بارید و رفت در سکوت ان شب تاریک او نور در اندیشه ام پاشید و رفت من غریق عشق جبر و هندسه او سوال ساده ای پرسید و رفت +نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت9 بعد از ظهر توسطسامان| عکس فروشی
+نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت8 بعد از ظهر توسطسامان| خوش امديد به نام ايزد پاك
به وبلاگ من خوش آ مديد با نظرات خود ما را ياري نماييد
+نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1384ساعت3 بعد از ظهر توسطسامان|
|
منوی وبلاگ
نوشته هاي پيشين پشتيباني |