بنو یس از سرخط |
|
قصه عشق سلام دوساتن عزیز اینم بقیه داستان موفق باشین دوست کوچیک شما میثم فصل دوم +نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1384ساعت2 بعد از ظهر توسطسامان|
شکلک هایه یا هو و شاعران گرامی
ز جان شيرينتري اي چشمهي نوش سزد گر گيرمت چون جان در آغوش ○ نظامي ---------------- لبخند معاوضه كن با جان شهريار تا من به شوق اين دهم و آن ستانمت ○ شهريار ---------------- چگونه شاد شود اندرون غمگينم؟ به اختيار كه از اختيار بيرون است ○ حافظ ---------------- به چشمك اين همه مژگان به هم مزن يارا! كه اين دو فتنه به هم ميزنند دنيا را ○ شهريار ---------------- گاهي به نوشخند لبت را اشاره كن ما را به هيچ صاحب عمر دوباره كن ○ فروغي بسطامي ---------------- خيال حوصله بحر ميپزد هيهات چههاست در سر اين قطره محالانديش ○ حافظ ---------------- عجب عجب كه برون آمدي به پرسش من ببين ببين كه چه بيطاقتم ز شيدايي ○ مولانا ---------------- آرامِ دل غمگين، جز دوست كسي مگزين فيالجمله همه او بين، زيرا همه او ديدم ○ فخرالدين عراقي ---------------- منم شرمنده زين ياري كه كردي همين باشد وفاداري كه كردي ○ وحشي بافقي ---------------- بده يك بوسه تا ده واستاني از اين به چون بود بازارگاني!؟ ○ نظامي ---------------- ما را همين بس است كه داريم درد عشق مقصود ما ز وصل تو بوس و كنار نيست ○ عبيد زاكاني ---------------- چندين شكستِ كارِ منِ دلشكسته چيست؟ اي هرزهگرد مگر نيست كار دگرت؟ ○ وحشي بافقي ---------------- مرا هجران گسست از هم، رگ و بند مرا شمشير زد گيتي، تو را مشت ○ پروين اعتصامي ---------------- گفتي تو نه گوشي (!) كه سخن گويمت از عشق اي نادره گفتار كجا گوشتر از من؟ ○ شهريار ---------------- آخرالامر گل كوزهگران خواهي شد حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني ○ حافظ ---------------- جمالش كرد حيرانم، چه ماه است آن نميدانم كه چشم از كشف ماهيت، نميبندد تأمل را ○ اوحدي مراغهاي ---------------- كي توان حق گفت جز زير لحاف با تو اي خشمآور آتشسجاف! ○ مولانا ---------------- دريا و كوه در ره و من خسته و ضعيف اي خضر پيخجسته مدد كن به همتم ○ حافظ ---------------- در راه عشق وسوسهي اهرمن بسي است پيش آي گوش دل به پيام سروش كن ○ حافظ ---------------- خواهم از گريه دهم خانه به سيلاب امشب دوستان را خبر از چشم پرآبم مكنيد ○ محتشم كاشاني ---------------- مي ميكشيم و خندهي مستانه ميزنيم با اين دو روزهي عمر چهها ميكنيم ما ○ صائب تبريزي ---------------- به حال سعدي بيچاره قهقهه چه زني كه چاره در غم تو، هاي هاي ميداند ○ سعدي ---------------- از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود زنهار از اين بيابان وين راه بينهايت ○ حافظ ---------------- تو را زين پس جز فرشته نخوانم ازيرا كه تو آدمي را نماني! ○ فرخي سيستاني ---------------- آن دگر گفت اي گروه زرپرست جمله خاصيت مرا چشم اندرست ○ مولانا ---------------- مكن از خواب بيدارم خدا را كه دارم خلوتي خوش با خيالش ○ حافظ ---------------- خواب مرگم باد اگر دور از تو خوابم آرزوست خون خورم بيچشم مستت گر شرابم آرزوست ○ اهلي شيرازي ---------------- چون نمايد به تو اين دولت روي رو در آن آر و به كس هيچ مگوي ○ جامي ---------------- نميدانم كه دردم را سبب چيست؟ همي دانم كه درمانم تويي بس ○ اوحدي مراغهاي ---------------- گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نكنيم ○ حافظ ---------------- ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم غم هجران تو را چاره ز جايي بكنيم ○ حافظ ---------------- آه از راه محبت كه چه بيپايان است با دو منزل كه يكي وصل و يكي هجران است ○ صيدي ---------------- مرا صائب به فکر کار عشق انداخت بيکاري عجب كاري براي مردم بيكار پيدا شد! ○ صائب تبريزي ---------------- رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني ○ انوري ---------------- گر به خشم است و گر به عين رضا نگهي باز كن كه منتظريم ○ سعدي ---------------- من مريض درد عصيانم كه درمانم تويي دردمند اينچنين محتاج درمان شماست! ○ محتشم كاشاني ---------------- من چون نزنم دست كه پابند مني چون پاي نكوبم كه توئي دستزنان ○ مولانا ---------------- حبابوار براندازم از روي نشاط كلاه اگر ز روي تو عكسي به جام ما افتد ○ حافظ ---------------- مرا كه سِحر سخن در جهان همه رفته است ز سِحر چشم تو بيچاره ماندهام مسحور ○ سعدي ---------------- اين بدان گفتم كه تا هر بيفروغ كم زند در عشق ما لاف دروغ ○ عطار ---------------- مجلس تمام گشت و به پايان رسيد عمر ما همچنان در اول وصف تو ماندهايم ○ حافظ ---------------- اي غايب از نظر به خدا ميسپارمت جانم بسوختي و به دل دوست دارمت ○ حافظ ---------------- اين هم آخري: اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره! میثم
خوب بید پس نظر بده؟ +نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت10 قبل از ظهر توسطسامان| زشت و زیبا (خوبی و بدی)
+نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت9 قبل از ظهر توسطسامان| میگن چهار شنبه سوری افتاده جمعه؟
يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند. چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود.
مراسم ويژه آن در شب چهارشنبه صورت می گيرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نيز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردي من از تو ) می خوانند. ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد. اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند. در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم.در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد." "برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم." "بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری." بخش كردن ماه به چهار هفته در ايران ،پس از ظهور اسلام است و شنبه و يك شنبه و دوشنبه و ........ناميدن روز هاي هفته از زمان رواج آن .شنبه واژه اي سامي و درآمده به زبان فارسي و در اصل "شنبد" بوده است.
مراسم چهارشنبه سوري بوته افروزي در ايران رسم است كه پيش از پريدن آفتاب، هر خانواده بوته هاي خار و گزني را كه از پيش فراهم كرده اند روي بام يا زمين حياط خانه و يا در گذرگاه در سه يا پنج يا هفت «گله» كپه مي كنند. با غروب آفتاب و نيم تاريك شدن آسمان، زن و مرد و پير و جوان گرد هم جمع مي شوند و بوته ها را آتش مي زنند. در اين هنگام از بزرگ تا كوچك هر كدام سه بار از روي بوته هاي افروخته مي پرند، تا مگر ضعف و زردي ناشي از بيماري و غم و محنت را از خود بزدايند و سلامت و سرخي و شادي به هستي خود بخشند. مردم در حال پريدن از روي آتش ترانه هايي مي خوانند .زردي من از تو ، سرخي تو از من غم برو شادي بيا ، محنت برو روزي بيا اي شب چهارشنبه ، اي كليه جاردنده ، بده مراد بنده خاکستر چهارشنبه سوري، نحس است، زيرا مردم هنگام پريدن از روي آن، زردي و یيماري خود را، از راه جادوي سرايتي، به آتش مي دهند و در عوض سرخي و شادابي آتش را به خود منتقل مي کنند. سرود "زردي من از تو / سرخي تو از من "هر خانه زني خاكستر را در خاك انداز جمع مي كند، و آن را از خانه بيرون مي برد و در سر چهار راه، يا در آب روان مي ريزد. در بازگشت به خانه، در خانه را مي كوبد و به ساكنان خانه مي گويد كه از عروسي مي آيد و تندرستي و شادي براي خانواده آورده است .در اين هنگام اهالي خانه در را به رويش مي گشايند. او بدين گونه همراه خود تندرستي و شادي را براي يك سال به درون خانه خود مي برد. ايرانيان عقيده دارند كه با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضاي خانه را از موجودات زيانكار مي پالايند و ديو پليدي و ناپاكي را از محيط زيست دور و پاك مي سازند. براي اين كه آتش آلوده نشود خاكستر آن را در سر چهارراه يا در آب روان مي ريزند تا باد يا آب آن را با خود ببرد. مراسم كوزه شكني مردم پس از آتش افروزي مقداري زغال به نشانه سياه بختي،كمي نمك به علامت شور چشمي، و يكي سكه دهشاهي به نشانه تنگدستي در كوزه اي سفالين مي اندازند و هر يك از افراد خانواده يك بار كوزه را دور سر خود مي چرخاند و آخرين نفر ، كوزه را بر سر بام خانه مي برد و آن را به كوچه پرتاب مي كند و مي گويد: «درد و بلاي خانه را ريختم به توي كوچه» و باور دارند كه با دور افكندن كوزه، تيره بختي، شور بختي و تنگدستي را از خانه و خانواده دور مي كنند. همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر ) به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم ميلادي در پي اشتباهي كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد . اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت فال گوش نشيني زنان و دختراني كه شوق شوهر كردن دارند، يا آرزوي زيارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نيت مي كنند و از خانه بيرون مي روند و در سر گذر يا سر چهارسو مي ايستند و گوش به صحبت رهگذران مي سپارند و به نيك و بد گفتن و تلخ و شيرين صحبتكردن رهگذران تفال مي زنند. اگر سخنان دلنشين و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجتو آرزوي خود را برآورده مي پندارند. ولي اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسيدن به مراد و آرزو را در سال نو ممكن نخواهند دانست. قاشق زني زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقي با كاسه اي مسين برمي دارند و شب هنگام در كوچه و گذر راه مي افتند و در برابر هفت خانه مي ايستند و بي آنكه حرفي بزنند پي در پي قاشق را بر كاسه مي زنند. صاحب خانه كه مي داند قاشق زنان نذر و حاجتي دارند، شيريني يا آجيل، برنج يا بنشن و يا مبلغي پول در كاسه هاي آنان مي گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زني چيزي به دست نياورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود نااميد خواهند شد. گاه مردان به ويژه جوانان، چادري بر سر مي اندازند و براي خوشمزگي و تمسخر به قاشق زني در خانه هاي دوست و آشنا و نامزدان خود مي روند .آش چهارشنبه سوري خانواده هايي كه بيمار يا حاجتي داشتند براي برآمدن حاجت و بهبود يافتن بيمارشان نذر مي كردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» يا «آش بيمار» مي پختند و آن را اندكي به بيمار مي خوراندند و بقيه را هم در ميان فقرا پخش مي كردند .تقسيم آجيل چهارشنبه سوري زناني كه نذر و نيازي مي كردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجيل هفت مغز به نام «آجيل چهارشنبه سوري» از دكان رو به قبله مي خريدند و پاك مي كردند و ميان خويش و آشنا پخش مي كردند و مي خورند. به هنگام پاك كردن آجيل، قصه مخصوص آجيل چهارشنبه، معروف به قصه خاركن را نقل مي كردند. امروزه، آجيل چهارشنبه سوري جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوري شده است. گرد آوردن بوته، گيراندن و پريدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شايد مهمترين اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخير متاسفانه اين رسم شيرين جايش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است پس اميدورام دوستان عزيز با خواندن اين مطالب قشنگي اين رسم را با انجام كارهاي خطرناك و استفاده از ترقه هاي خطرناك خراب نكنند مراسم ديگري مانند توپ مروارید ، فال گوش ، آش نذری پختن ، آب پاشی ، بخت گشائی دختران ، دفع چشم زخمها ، کندرو خوشبو ، قلیا سودن ، فال گزفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد .+نوشته شده در یکشنبه 21 اسفند1384ساعت8 قبل از ظهر توسطسامان| لبخند خدا لوئیز ردن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس. و نگاهی مغموم. وارد خوار و بار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوارو بار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا
.مانده اند
.جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
.زن نیازمند، در حالی که اصرار می کرد گفت : آقا شما را به خدا. به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم
.جان گفت نسیه نمی دهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود، وگفتگوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین خانم چه می خواهد، خرید این
.این خانم با من
خوار وبار فروش با اکراه گفت: لازم نیست ، خودم می دهم.لیست خریدت کو؟
.لوئیز گفت : اینجاست
!!!جان گفت: لیست ات را بگذار داخل ترازو به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر
.لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد . از کیفش تکه کاغذی درآورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت
.همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت
.خواروبارفروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت که کفه ها برابر
.شدند
.در این وقت، خواروبارفروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
:کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود
. ای خدای عزیزم ، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن
.مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
.لوئیز خداحافظی کرد و رفت
.مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت : تا آ خرین پنی اش می ارزید
.فقط اوست که می داند وزن دعای خالص و پاک چقدر است
.دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کس داد، و پاداش بسیار برد
از کتاب لبخند خدا +نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1384ساعت7 قبل از ظهر توسطسامان|
می خوانم و میرقصم ؛ دیوانه چنین باید می سوزم و می سازم ؛ پروانه چنین باید **************** در بزم غزل نوشان این باده توانم برد ابرام به نوشیدن ؛ مستانه چنین باید *************** چون راه زند بر دل ؛ آن راه بر او بندم جنگیدن با رهزن ؛ مردانه چنین باید *************** من صید غم عشقم ؛ رامم ؛ نه هراس از تو یا دام چنین بادا ؛ یا دانه چنین باید *************** پوییدن ره در عشق ؛ ساییدن پا بر خاک ای جان جهان جانا ؛ جانانه چنین باید ************** فرمان بنه بر قتلم ؛ چون شاه دلم گشتی در ملک سلیمانی ؛ شاهانه چنین باید +نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت10 قبل از ظهر توسطسامان|
من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. +نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت10 قبل از ظهر توسطسامان| قصه عشق سلام اینم یه رومان خواندنی: فصل اول - نگاه ~~~~~~~~~~~~ ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد. بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي ,كار تزيين خونه و تدارك تولد تموم شد . درست چند ساعت قبل از جشن. من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه كه تولدش بود و اين همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشيده بودم. گفتم : من ميرم خونه . يه دوش ميگيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم . امير با اصرار ميگفت : تو خسته اي خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست . من بهانه آوردم و بالاخره قانعش كردم كه بايد برم و برگردم. راستش اصل داستان مسئله كادويي بود كه بايد براش ميگرفتم ، به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من تو اون لحظه بود ، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم. چون قبلا" تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست مثل همون رو قبلا" خريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونا حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي به بي كله معروف بودم جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم. راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود خودم ماشين كه داشتم يعني از پونزده سالگي و رانندگي ميكردم البته بدون گواهينامه . بهر صورت كمي دير رسيدم و تعدادي از مهمونها اومده بودند مسئول موزيك من بودم و دير كرده بودم. نميدونم چه مرگم شده بود در حاليكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرماي شديدي ميكردم. از در كه وارد شدم همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن . من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد .حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني منو رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه منو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دست من . منم لا جرعه سر كشيدم بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن. همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب .اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك وبا استفاده از تشنگي شديد من اون شب يه ليوان ودكا به خورد ما دادن. بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود . يه سري موسيقي تاپ از سري نان استاپ ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كرده بود . در همين زمان داشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك تانگو بزارم كه يكي از بچه ها به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته شما بايد شنيده باشين يكيش مال ستار ودومي رو ابي خونده اگه ميشه اين دوتارو بزارين. راستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي .پس چرا بدست من نرسيده . بدون اينكه خودمو لو بدم گفتم آره آره دارم بزار ببينم . كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال شماست. من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم .تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب كرده و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصيدن . هر چي چشم انداختم ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته و سرش رو انداخته پايين و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي........ سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ،درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد....ستار مي خوند آه اي رفيق آه اي رفيق نان گرم سفره ام را باتو قسمت كردم اي دوست هرچه بود از من گرفتي غير آه سردم اي دوست آه اي رفيق آه اي رفيق من و نازي با هم ميرقصيدم اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده. من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم. اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود مستقيم تو چشمام نگاه ميكرد گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم. اما.... دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم.در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد. نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره هر غم پنهون تو يه دنيا رازه... منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته بله اسير شديم و رفت اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو ميزد ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و ميرقصيدند. جيغ و داد ميكردند اما نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي ميفهمند كه عاشق شدند. تو ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله. بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده با هام كاري نداشتن. اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نميتونن اونارو از هم جدا كنن. دستاش تو دستم بود ،داغ داغ. اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود. واقعا" عجب چيزي اين عشق . يه نگاه و اين همه حرارت اين همه شور ، اين همه عشق. داشتم ميسوختم...كه نازنين به دادم رسيد و گفت : ميخواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مردش بودم اما حالا ميخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون ميزد اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم به حياط رفتيم.برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چين حياط رو پوشونده بود با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرد اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم.. روي تاپ فلزي كنار حياط كه زير يه آلاچيق قشنگ كه دايي خودش درست كرده بود نشستيم و همديگر رو بغل كرديم. در حاليكه سر نارنين رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشكي كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست .سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتهاي اشاره ام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه ميكني. بغضش تركيد وگفت: ميدوني چند وفت تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ؟ وميخواد با تو زندگي كنه و بميره ؟ چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار ...... براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، آروم اشكهاي بيرون ريخته شده از چشماي بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و.......... ساعتها بيرون توي حياط خانه بدون اينكه احساس سرما بكنيم با هم گفتيم و گفتيم و گفتيم.تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده. به همين دليل به محل مهموني برگشتيم هيچكس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد . هيچكس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت . هيچكس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد . اونشب فقط من ،نازي و خدا ميدونستيم چه برما گذشت . و اونشب فقط خدا ميدونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت. پايان فصل اول +نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت12 بعد از ظهر توسطسامان|
سن دخترها از ۱۴تا ۲۸ و خصوصيات اخلاقی آنها ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم
+نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت11 بعد از ظهر توسطسامان|
* * * عشق چيزي جز ظهور مهر نيست * * * _______*##### +نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت10 بعد از ظهر توسطسامان| مناجات خواجه عبدالله رایانه ای خدا HARD دلمFORMAT مکن FILD من را خالی برکت مکن OPTTON غم را خدایا ON مکن FILE اشکم را خدایا RUN مکن DEL TREE کن شاخه غصه را سردی و افسردگی را هرسه را JUMPER شادی بیا SET کنیم سیستم اندوه را RESET کنیم نام تو PASSWORD درهای بهشت ادرس emil سایت سرنوشت ای خدا روز ازل CAD داشتی MOUSE بود اما مگر PAT داشتی که چنین طرح 3D می زدی طرح خود بر روی CD می زدی تا نیفتدBUG در اندیشه مان تاکه ویروسی نگردد ریشه مان ای خدا از بهر ما ایمن فرست بهر دلهایه پر آتش FAN فرست ای خدا حرف دل با کی زنم HELP می خوام که F1 می زنم SAMAN_JERZAN2@YAHOO.COM (التماس 2A )
+نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت3 بعد از ظهر توسطسامان| برای تو ...بی وفا
دوباره دل هوس با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقتو باور کرده دل من خسته از این دست به دعاها بردن همه ی آزوهام با رفتن تو مردن حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تورو ببینه واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم آخه تو رنگ چشمهات هیبت دنیا رو دیدم توی هفت آسمون تو تک ستاره ی منی به خدا ناز دو چشمهاتو به دنیا نمیدم +نوشته شده در چهارشنبه 10 اسفند1384ساعت2 بعد از ظهر توسطسامان|
گاهی روبه پنجره های بسته می شه فریادزد که راهها هنوز ناپیدایند می شه گفت هنوزتا اخرراه خیلی مونده می شه فرارکرد ولی موندن ودیدن هستی ناپیدا هم زیباست شاید پنجره ها بازبشن وراه ناهموارزندگی بشه یه دریا چه زیبا ودوست داشتنی به امید بازشدن پنجره های زندگی نشسته ام توی ساحل آروم وبه گذشته ها خیره موندم گاهی یه احساس خوشایند گاهی یه بادخنک ذهن ناآرام منو می تونه آروم کنه پس منتظرمی مونم +نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384ساعت12 بعد از ظهر توسطسامان|
|
منوی وبلاگ
نوشته هاي پيشين پشتيباني |