بنو یس از سرخط |
|
ای بابا من چی بگم؟
+نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت3 بعد از ظهر توسطسامان| واما عشق؟
+نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت10 قبل از ظهر توسطسامان| یه کمی دوستم داشته باش! +نوشته شده در شنبه 26 فروردین1385ساعت10 قبل از ظهر توسطسامان| برو کنار عشقم گرفته دل تشنه ای دارم ای عشق +نوشته شده در جمعه 25 فروردین1385ساعت11 قبل از ظهر توسطسامان| قصه عشق 3 سلام دوستان عزیز من یه چند روزی نبودم شرمنده رفته بودیم هوا خوری حالا با انرزی تمام امدم
فصل سوم
~~~~~~~ از خونه خارج شدم و پس از خريد چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل تجريش حركت كردم .جمعه شب بود و سر پل خيلي شلوغ . اصلا" جاي سوزن انداختن هم نبود .مونده بودم نازنين رو توي اون شلوغي چه جوري پيدا كنم .كه ديدم يكي به شيشه ماشين ميزنه.نگاه كردم ديدم نازنينه. گلها رو از روي صندلي برداشتم كه اون بنشينه. وقتي در رو بست گلها رو به اون دادم و راه افتادم به طرف خيابون پهلوي ، به اين اميد كه از اون شلوغي نجات پيدا كنيم.اما پهلوي هم شلوغ بود با استفاده از يك كوچه فرعي كه بخوبي ميشناختمش خودم رو به زعفرانيه رسوندم به طرف پارك وي رفتم . سر سه راه تله كابين دور زدم و يعد از قطع مجدد پهلوي وارد اتوبان شاهنشاهي شدم و با هر زحمتي بود خودم رو به خيابون فرشته رسوندم. نزديك تريايي كه صاحبش از دوستام بود ماشين رو پارك كردم و وارد اون شديم. با سفارش ويژه دوستم يه جاي دنج و آروم برامون آماده شد و ما اونجا آروم گرفتيم. دستان نازنين رو گرفتم واونا رو بوسيدم. اشك توي چشمام حلقه زده بود واينبار او ن بود كه اشگهاي مرا با سرانگشتهاي خودش عاشقانه پاك ميكرد. از روبروي من خودش رو به كنارم رسوند وسرش رو توي بغلم گذاشت. موهاي مشكي بلند وصاف كه خيلي ساده اونارو روي دوشش ريخته بود .صورتي كشيده با ابروهاي بهم پيوسته،نه سبزه بود نه سرخ و سفيد بر عكس خواهرا و برادرش ، چشمانش كه منو گرفتار كرده بود سياه بود .عين موهاش. قد بلد بود،تقريبا" هم قد بوديم البته او چند سانتي از من كوتاه تر بود. بغلش كردم.گفت احمد من ميترسم. در حاليكه توي بغلم ميفشردمش ،پرسيدم ، از چي ؟ از اينكه نكنه خوابم و دارم خواب ميبينم. نكنه به خودم بيام وببينم همه اش خواب وخياله و تو مال من نيستي. سرش رو بالا گرفتم تو توچشماش نگاه كردم و بعد بهش گفتم چشمات رو ببند بعد اونو بوسيدم. يك بوسه گرم و طولاني .اونهم من رو ميبوسيد . بعد از چند دقيقه دوباره سرش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چشماتو باز كن. چشماش رو باز كرد.گفتم خب : خوابي ؟ گفت : نه . دستاش رو توي دستام گرفتم و دوباره اونارو بوسيدم وگفتم : مطمئن باش خواب نيستي و خواب نمي بيني. اينبار او دست دور گردن من انداخت و مرا بوسيد. تريا پاتوق عشاق بود به همين دليل دور هرميز يه ديواره يك متر ونيمي بود كه وقتي مي نشستي كسي نمي تونست داخل رو ببينه ، از طرفي گارسون ها هم ميدونستند تا صداشون نزدن نبايد مزاحم بشن. به همين دليل بعد از مدتي از نازنين پرسيدم چي ميخوري تا سفارش بدم.از من پرسيد تو ديشب تا حالا چيزي خوردي ، با خنده گفتم آره غصه. و بعد پرسيدم تو چي گفت: منم مثل تو پس سفارش اولين شام مشتركمون رو دادم جوجه كباب، كه غذاي مورد علاقه نازنين بود . اينو بار ها از زبان دايي شنيده بودم. آخه نازنين عزيز دردونه دايي بود . دايي سه تا دختر و يه پسر داشت . اما نازنين گل سر سبد اونا بود دليلش هم اين بود كه همه بجه هاي ديگه دايي بغير از نازنين به زن دايي شبيه بودن و فقط اين نازنين بود كه به خانواده ما كشيده بود يادم رفت بگم . ما دوتا شباهت زيادي به هم داشتيم. منهاي گيسوان بلند نازنين مشخصاتمون تقريبا " يكي بود. تا ساعت يازده شب همونجا نشستيم و نجوا كرديم. نازي اون شب تولد يكي از دوستاش بود و دايي اينا فكر ميكردن اون به جشن تولد رفته واسه همين من حدود يازده ونيم اونو نزديك خونشون پياده كردم و آنقدر ايستادم تا وارد خونه شد . اون قبل از اينكه پياده بشه به من گفت : كي مياي پيشم. آدرس دبيرستانشون رو گرفتم و بهش گفتم ساعت ۱ فردا خودم ورو بهش مي رسونم. فكر ميكردم حالا كه چند ساعتي باهم بوديم شايد دلم كمي آرومتر شده . اما وقتي داخل خونه شد و در رو پشت سرش بست همه غم دنياي دوباره به دلم برگشت خدايا چيكار بايد بكنم . تحمل حتي يه لحظه بدون اون برام غير ممكنه. ژایان فصل سوم +نوشته شده در جمعه 18 فروردین1385ساعت9 بعد از ظهر توسطسامان| عشق مساوی با زمان؟ روزی روزگاری در جزيره ای دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند +نوشته شده در جمعه 18 فروردین1385ساعت9 بعد از ظهر توسطسامان| راه هایه موفقیت.
قلبتان را از نفرت پاک کنید ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید ساده زندگی کنید بیشتر بخشش کنید کم تر توقع داشته باشید *N o one can go back and make a brand new start. Anyone can start from now and make a brand new ending.هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می تواند از همین حالا شروع کنند وپایان تازه ای بسازند *G od didn't promise days without pain, laughter, without sorrow, sun without rain, but He did promise strength for the day, comfort for the tears, and light for the way.خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن روزها ، و وعده تسلی پس از اشک و چراغ راه را داده است *D isappointments are like roud bomps, they slow you down a bit but you enjoy the smooth roud afterwards. Don't stay on the bumps too long. Move on!مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند. کمی از سرعتتان کم می کنند، اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد. زیاد روی دست اندازها توقف نکنید. به خرکتتان ادامه دهید *W hen you feel down because you didn't get what you want, just sit tight and behappy , because GOD has thought of something better to give you. وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید، محکم بنشینید و خوشحال باشید ، زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست *W hen something happens to you, good or bad, consider what it means. There's a purpose to life's events, to teach you how to laugh more or not to cry too hard.وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنید. در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است، که به شما یاد می دهد چطور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید *You can't make someone love you. All you can do is being someone who can be loved. .شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد. اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش می دارند *It's better to lose you'r pride to the one you love,than to lose the one you love because of pride. .بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید، تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید *W e spend too much time looking for the right person to love or finding fault with those we already love. When instead we should be spending the time to love.ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را به خاطر دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم. اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم N ever abanden an old friend. You will never find one who can take his place. Friendship is like wine, it gets better as it grows older.هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید. جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد. دوستی مانند شراب است. هر چه کهنه تر، بهتر +نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت9 قبل از ظهر توسطسامان| چقدر باید گفت دوست دارم؟
گفتم : دوستت دارم +نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت8 قبل از ظهر توسطسامان|
|
منوی وبلاگ
نوشته هاي پيشين پشتيباني |