تبليغاتX
بنو یس از سرخط

بنو یس از سرخط



ای بابا من چی بگم؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت3 بعد از ظهر توسطسامان|


واما عشق؟

+نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت10 قبل از ظهر توسطسامان|


یه کمی دوستم داشته باش!

 
 
اینم خوا ننده نسل امروز ایران موزیک ولی خدایی با حال خونده!
 
 
 دانلود آهنگ...
 

+نوشته شده در شنبه 26 فروردین1385ساعت10 قبل از ظهر توسطسامان|


برو کنار عشقم گرفته

دل تشنه ای دارم ای عشق
صدایم کن از بارش بید مجنون
صدایم کن از ذهن زاینده ابر
مرا زنده کن زیر آوار باران
مرا خنده کن بر لبانی که شب را نگفتند
مرا آشنا کن به لبهای شوقی
که این سو شکفتند و آن سو شکفتند


دل نورسی دارم ای عشق
مرا پل بزن تا نسیم نوازش
مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید
مرا پل بزن تا ظهور جوانه
مرا پل بزن تا سحر
تا سبدهای باد آور باغ

دل عاشقی دارم ای عشق
صدایم کن از صبر سجاده شب
صدایم کن از سمت بیداری کوه
صدایم کن از اوج یک شیهه بر قله صبح
صدایم کن از صبح یک مرد بر مرکب نور
صدایم کن از نور یک فتح بر شانه شهر

تو را میشناسم من ای عشق
شبی عطر گام تو در کوچه پیچید
من از شعر پیراهنی بر تنم بود
به دستم چراغ دلم را گرفتم
و در کوچه عطر عبور تو پر بود
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار
گرفتم به سر چطر باران
کسی در نگاهم نفس زد
و سرتا سر شب پر از جستجوی تو بودم
و سر تا سر روز پر از جستجوی تو هستم

صدایم کن ای عشق
صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه

+نوشته شده در جمعه 25 فروردین1385ساعت11 قبل از ظهر توسطسامان|


قصه عشق 3

سلام دوستان عزیز  من یه چند روزی نبودم شرمنده رفته بودیم هوا خوری  حالا با انرزی تمام امدمدوستون دارم .....
 
فصل سوم
~~~~~~~


از خونه خارج شدم و پس از خريد چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل تجريش حركت كردم.
جمعه شب بود و سر پل خيلي شلوغ .
اصلا" جاي سوزن انداختن هم نبود .مونده بودم نازنين رو توي اون شلوغي چه جوري پيدا كنم .كه ديدم يكي به شيشه ماشين ميزنه.نگاه كردم ديدم نازنينه. گلها رو از روي صندلي برداشتم كه اون بنشينه.
وقتي در رو بست گلها رو به اون دادم و راه افتادم به طرف خيابون پهلوي ، به اين اميد كه از اون شلوغي نجات پيدا كنيم.اما پهلوي هم شلوغ بود با استفاده از يك كوچه فرعي كه بخوبي ميشناختمش خودم رو به زعفرانيه رسوندم به طرف پارك وي رفتم . سر سه راه تله كابين دور زدم و يعد از قطع مجدد پهلوي وارد اتوبان شاهنشاهي شدم و با هر زحمتي بود خودم رو به خيابون فرشته رسوندم.
نزديك تريايي كه صاحبش از دوستام بود ماشين رو پارك كردم و وارد اون شديم.
با سفارش ويژه دوستم يه جاي دنج و آروم برامون آماده شد و ما اونجا آروم گرفتيم.
دستان نازنين رو گرفتم واونا رو بوسيدم. اشك توي چشمام حلقه زده بود واينبار او ن بود كه اشگهاي مرا با سرانگشتهاي خودش عاشقانه پاك ميكرد. از روبروي من خودش رو به كنارم رسوند وسرش رو توي بغلم گذاشت.
موهاي مشكي بلند وصاف كه خيلي ساده اونارو روي دوشش ريخته بود .صورتي كشيده با ابروهاي بهم پيوسته،نه سبزه بود نه سرخ و سفيد بر عكس خواهرا و برادرش ، چشمانش كه منو گرفتار كرده بود سياه بود .عين موهاش. قد بلد بود،تقريبا" هم قد بوديم البته او چند سانتي از من كوتاه تر بود.
بغلش كردم.گفت احمد من ميترسم.
در حاليكه توي بغلم ميفشردمش ،پرسيدم ، از چي ؟
از اينكه نكنه خوابم و دارم خواب ميبينم. نكنه به خودم بيام وببينم همه اش خواب وخياله و تو مال من نيستي.
سرش رو بالا گرفتم تو توچشماش نگاه كردم و بعد بهش گفتم چشمات رو ببند بعد اونو بوسيدم. يك بوسه گرم و طولاني .اونهم من رو ميبوسيد . بعد از چند دقيقه دوباره سرش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چشماتو باز كن.
چشماش رو باز كرد.گفتم خب : خوابي ؟
گفت : نه .
دستاش رو توي دستام گرفتم و دوباره اونارو بوسيدم وگفتم : مطمئن باش خواب نيستي و خواب نمي بيني. اينبار او دست دور گردن من انداخت و مرا بوسيد.
تريا پاتوق عشاق بود به همين دليل دور هرميز يه ديواره يك متر ونيمي بود كه وقتي مي نشستي كسي نمي تونست داخل رو ببينه ، از طرفي گارسون ها هم ميدونستند تا صداشون نزدن نبايد مزاحم بشن. به همين دليل بعد از مدتي از نازنين پرسيدم چي ميخوري تا سفارش بدم.از من پرسيد تو ديشب تا حالا چيزي خوردي ، با خنده گفتم آره غصه. و بعد پرسيدم تو چي گفت: منم مثل تو پس سفارش اولين شام مشتركمون رو دادم جوجه كباب، كه غذاي مورد علاقه نازنين بود . اينو بار ها از زبان دايي شنيده بودم. آخه نازنين عزيز دردونه دايي بود .

دايي سه تا دختر و يه پسر داشت . اما نازنين گل سر سبد اونا بود دليلش هم اين بود كه همه بجه هاي ديگه دايي بغير از نازنين به زن دايي شبيه بودن و فقط اين نازنين بود كه به خانواده ما كشيده بود يادم رفت بگم . ما دوتا شباهت زيادي به هم داشتيم. منهاي گيسوان بلند نازنين مشخصاتمون تقريبا " يكي بود.
تا ساعت يازده شب همونجا نشستيم و نجوا كرديم.
نازي اون شب تولد يكي از دوستاش بود و دايي اينا فكر ميكردن اون به جشن تولد رفته واسه همين من حدود يازده ونيم اونو نزديك خونشون پياده كردم و آنقدر ايستادم تا وارد خونه شد .
اون قبل از اينكه پياده بشه به من گفت : كي مياي پيشم.
آدرس دبيرستانشون رو گرفتم و بهش گفتم ساعت ۱ فردا خودم ورو بهش
مي رسونم.

فكر ميكردم حالا كه چند ساعتي باهم بوديم شايد دلم كمي آرومتر شده . اما وقتي داخل خونه شد و در رو پشت سرش بست همه غم دنياي دوباره به دلم برگشت
خدايا چيكار بايد بكنم . تحمل حتي يه لحظه بدون اون برام غير ممكنه.

 ژایان فصل سوم

+نوشته شده در جمعه 18 فروردین1385ساعت9 بعد از ظهر توسطسامان|


عشق مساوی با زمان؟

روزی روزگاری در جزيره ای دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند
خوشبختی. پولداری. عشق. دانائی. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خويش می زيستند .تا اينكه يك روز دانائی به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودی آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق می شويد.
تمام احساسها با دستپاچگی قايقهای خود را از انبارهای خانه های خود بيرون آوردند وتعميرش كردند.همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند
.
در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگی به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمی گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود
.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زندانی شده سپرد
.
آنها همگی سوار شدند و ديگر جائی برای عشق نماند
.!!!!!!!!!
قايق رفت و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق تا زير گردن در آب فرو رفته بود
.
او نمی ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست
.
اول كسی جوابش را نداد. در همان نزديكی قايق ثروتمندی را ديد و گفت:ثروتمندی عزيز به من كمك كن
.
ثروتمندی گفت: متاسفم قايقم پر از پول و شمش و طلاست و جائی برای تو نيست
.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات می دهی؟

غرور پاسخ داد: هرگز تو خيسی و مرا خيس ميكنی
.
عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزيز مرا نجات بده

اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگينم كه يارای كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذرانی وبيكاری از كنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها كمك نخواست
.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكنی؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه
!!!!!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميری يادت هست هميشه مرا تحقير می كردی همه می گفتند تو از من برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد

عشق كه نمی توانست نا اميد باشد رو به سوی خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائی از دور به گوشش رسيد كه فرياد می زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد.
عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بيهوش شد
.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائی يافت

آفتاب در آسمان پديدارمی شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون می آمد
و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند
عشق برخواست به دانائی سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو بيايد

تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتی؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئی هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهی تمام احساسها هستی.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم كه چه كسی مرا نجات داد؟؟

دانائی گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟؟
!!!!!
دانائی لبخندی زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه می تواند بزرگی و ارزش عشق را درك كند .

+نوشته شده در جمعه 18 فروردین1385ساعت9 بعد از ظهر توسطسامان|


راه هایه موفقیت.

قلبتان را از نفرت پاک کنید

ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید

ساده زندگی کنید

بیشتر بخشش کنید

کم تر توقع داشته باشید

*No one can go back and make a brand new start. Anyone can start from now and make a brand new ending.

هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند ، اما همه می تواند از همین حالا شروع کنند وپایان تازه ای بسازند

*God didn't promise days without pain, laughter, without sorrow, sun without rain, but He did promise strength for the day, comfort for the tears, and light for the way.

خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه، وآفتاب بدون باران وعده نداده است. اما او توان پایداری در آن روزها ، و وعده تسلی

پس از اشک و چراغ راه را داده است

*Disappointments are like roud bomps, they slow you down a bit but you enjoy the smooth roud afterwards. Don't stay on the bumps too long. Move on!

مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند. کمی از سرعتتان کم می کنند، اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد. زیاد روی دست اندازها توقف نکنید. به خرکتتان ادامه دهید

*When you feel down because you didn't get what you want, just sit tight and be

happy , because GOD has thought of something better to give you.

وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید، محکم بنشینید و خوشحال باشید ، زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست

*When something happens to you, good or bad, consider what it means. There's a purpose to life's events, to teach you how to laugh more or not to cry too hard.

وقتی اتفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنید. در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است، که به شما یاد می دهد چطور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید

*You can't make someone love you. All you can do is being someone who can be loved.

.شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد. اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش می دارند

*It's better to lose you'r pride to the one you love,than to lose the one you love because of pride.

.بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید، تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید

*We spend too much time looking for the right person to love or finding fault with those we already love. When instead we should be spending the time to love.

ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را به خاطر دوست داشتن پیدا کنیم یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم. اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم

Never abanden an old friend. You will never find one who can take his place. Friendship is like wine, it gets better as it grows older.

هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید. جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد. دوستی مانند شراب است. هر چه کهنه تر، بهتر

+نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1385ساعت9 قبل از ظهر توسطسامان|


چقدر باید گفت دوست دارم؟

گفتم : دوستت دارم

گفت : شايد اينطور باشه

گفتم : دوستت دارم

گفت : خيليها مرا دوست دارند

گفتم : دوستت دارم

گفت :‌ اين راهي بود که تو انتخاب کردي

گفتم : دوستت دارم

گفت : همش هوسه

گفتم : دوستت دارم

گفت : دروغ ميگي

گفتم : دوستت دارم

گفت : اين سرنوشته

گفتم : دوستت دارم

گفت : قسمت اينه

گفتم : دوستت دارم

گفت : لايقم نيستي

گفتم : دوستت دارم

گفت : واقع بين باش

گفتم : دوستت دارم

گفت : واقعا راست ميگي؟

گفتم : چون دوستت دارم

ديگه هيچي نگفت

  

+نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1385ساعت8 قبل از ظهر توسطسامان|


نوشته هاي پيشين
دی 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384



پبوند وبلاگ
من و محسن
داداش فرهام
داداش محسن
عاشق تنها
داداش میثم
آبجی نجما
آبجی آهو
داداش معین
آبجی مائده
آبجی المیرا
آبجی سحر
داداش عباس
داداش محمود
آّبجی فهیمه
داداش مرتضی
آّجی رها
من نه ما می توانیم
داداش مهدی
میترا جان
آبجی مریم
طلوع عشق
آّجی مهسا و آبجی پریسا
آبجی مژگان
آبجی شقایق
آبجی الهام
خاله مینا
میکده عشق

::طراح قالب ::

پیوند روزانه
یه کلیپ با حال از ماهسون
happy new year
اگه تونستی ببینی
فیلترشکن قوی(proxy)
فال نامه
هدیه من
نوروز
گل گل ..........
جورابت بو میده
گیتار یس
کا فی شاپ
خطای دید
پایان غم انگیز
وای سکینه
طالع بینی
می خوای بدونی کی میمیری
بیا رقص یاد بگیر
حالشو ببر؟(هیجان)
حامی شریف
عکس فروشی؟
ببین چقد دوست داره
جوجو
با خون خود بنو یس
زیبایی
×××فال حافظ×××
تست هوش
دوستی
ضد حال یعنی چه؟
آرشيو لينكدوني

طراح قالب

پشتيباني
www.Blogfa.com