بنو یس از سرخط |
|
قصه عشق...
+نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت6 بعد از ظهر توسطسامان| رئیس خوشگلا
+نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت6 بعد از ظهر توسطسامان| قصه عشق...
+نوشته شده در شنبه 30 اردیبهشت1385ساعت10 قبل از ظهر توسطسامان| قصه عشق فصل شانزدهم
صبح ، بعد از رسوندن نازنين به مدرسه . ميخواستم برم پيش هوشنگ آرايشگرم بايد كمي به وضع موهام ميرسيدم و براي پنجشنبه هم باهاش هماهنگ مي كردم، +نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت12 بعد از ظهر توسطسامان| تقدیم به همه عاشق دنیا
سلام به همیه دوستان عزیزم . دوستان این فصل از داستان رو تقدیم می کنم به مریم که خودم هم هنوز با هاش اشنا نشدم ولی معلوم خیلی غم داره... خیلی دختر نازیه این مریم خانوم یه گمشده داره از همه شما خواش میکنم واسش دعا کنید خدایی اگه شما هم صحبت هاشو بشنوید گریتون میگیره خوب بیشتر از این مزاحم نمیشم . راستی دوستانم این داستان کاملا واقیه قصه عشق فصل پانزدهم
+نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1385ساعت10 بعد از ظهر توسطسامان|
از تمام دنیا با دارو ندارش شونه هاتو کم دارم برای بارش زخمی خنجر زهر الود یارم تو که تازه امدی تنها نزارم به چشم هام خوب خیره شو ببین چه پیرم منو دریاب خوب من دارم میمیرم دیگه حتی نایی نیست برای گفتن خیلی وقت توسکوت غم اسیرم یک لحظه خوبی به من بده از من بگیر روح وتنم برای یک لحظه خوشی به هر دری در میزنم بر گردون عمر رفته مو حتی وا سه یک ثانیه دل خوش کنم حتی دروغ از من مگه چی باقیه غربتم رو اشنایی کن بهارم روز هام رو دریاب عزیز دور شد قطارم تنها یک ثایه عاشقی بجز این هیچ توقی از این روزا ندام +نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت9 بعد از ظهر توسطسامان| قصه عشق فصل چهاردهم
وقتي وارد صحن امامزاده شديم داشتم از تعجب شاخ در مياوردم تقريبا" تمام بچه هاي مدرسه جعفريه تجريش توي صحن امامزاده بودند و تمام صحن شمالي اون رو پر كرده بودند . +نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت10 قبل از ظهر توسطسامان| قشنگترین اشتباه
+نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت10 بعد از ظهر توسطسامان| رمانتیک آشناترین آشنای دل لحظه های دلتنگیم را می سرایم لحظه های با تو بودن در عین بی تو بودن لحظه های جاوید ذهنم را می گویم لحظه ها یی که یاد تو میهمان دل شکسته ام است دلی که روزی هزار بار می شکند از دوری از فراق از انتظار می دانی چه می گویم تنها تو می دانی می دانی دل شکسته را مرهم بودن یعنی چه می دانی تکرار واﮋه غریب بی تو بودن یعنی چه می دانی زخم خورده از دنیای ویران بودن یعنی چه می دانی بین آشنا بیگانه بودن یعنی چه تو می دانی و تنها تو می دانی
+نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت4 بعد از ظهر توسطسامان| قصه عشق فصل 12 بنا به خاسته دوستانم و میترا جان ادامه داستان رو می نویسم: به رستوران حاتم رسيديم و ماشين رو توي پاركينگ رستوران پارك كرديم وداخل رستوران شديم. +نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت9 قبل از ظهر توسطسامان| فصه عشق فصل 11
+نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت10 بعد از ظهر توسطسامان|
سلام دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان گلم خوبین اقاامروز یعنی پنج شنبه ۱۵ تولد یکی از بچه هایه گل روزگاره آقا محسن تولد مبارک انشا الله ۱۰۰ سال نه کم ۲۰۰ بازم که ۱۰۰۰ سال زنده باشی
Moh3n 7push tavalodet mobarzk دوست همیشگی تو میثم جرزن +نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت8 بعد از ظهر توسطسامان| نازی و...
![]() +نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1385ساعت4 بعد از ظهر توسطسامان| قصه نازی فصل نهم ×××××××××× به خاطر او كه قلبم برايش مي تپد . دوباره آغاز ميكنم. +نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت10 بعد از ظهر توسطسامان|
رسم دوستی اينست. +نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت10 بعد از ظهر توسطسامان| نازی فصل 8 بالاخره اون سكوت سنگين توسط دايي شكسته شد. +نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت9 قبل از ظهر توسطسامان| نامه
نمی دونم چشای تو +نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1385ساعت10 قبل از ظهر توسطسامان| قصه عشق 7 فصل هفتم: نميدونستيم چه خوابي برامون ديدن .
+نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت10 بعد از ظهر توسطسامان| فصل ششم می نو یسم به امید...............
+نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1385ساعت8 قبل از ظهر توسطسامان|
+نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت11 بعد از ظهر توسطسامان| قصه عشق فصل پنجم سلام دوستان عزیز دوستان این قصه که من شروع کردم حدود از ۴۳ فصل تشکیل شده اگه با ادامه دادن اون موافق هستین بهم بگین قربانتون دوستون دارم...... فصل پنجم با هرجون كندني بود امتحانات معرفي رو پشت سر گذاشتيم.البته بدون اغراق با جون كندن. يواش يواش بوي عيد داشت ميومد. توي اين مدت . تولد نازنين رو هم با يه جشن كوچيك و زيباي دونفره پشت سر گذاشتيم. يه پسر خاله داشتم بنام داريوش كه خيلي با هم اياق بوديم . خيلي از برنامه هامون با هم بود. مدتي بود ازش دوري ميكردم دليلش هم اين بود كه خيلي تيز بود، اگه يكم دور و ور من مي گشت متوجه ماجرا ميشد . از دهنش نگو كه لق مادر زاد بود. هيچ خبري رو بيشتر از چند دقيقه نمي تونست پيش خودش نگهداره. عين خاله زنكها كافي بود يه چيزي رو كشف كنه.عالم و آدم دنيا ميفهميدن. اما بالا خره اتفاقي كه ازش ميترسيدم افتاد.تعطيلات عيد بالاخره گير آقا داريوش افتاديم.اينقدر به پرو پاي من پيچيد تا ته توي ماجرا رو در آورد. ديكري كاري نمي شد كرد . فقط ازش قول گرفتم كه مرد و مردونه فعلا به كسي چيزي نگه. اونم يه قول صد درصد داد و رفت دنبال كارش. من ونازنين هم با هزار كلك وحقه به ملاقاتهاي پنهان خودمون ادامه داديم تا پايان هفته اول عيد اما چشمت روز بد نبينه، روز نهم فروردين بود من براي ديدن نازنين رفته بودم. بعد از ظهر كه برگشتم . مطابق معمول بعد از يه سلام وعليك كوتاه به اتاقم رفتم . البته جواب سلام ها امروز يه جور ديگه بود. اما من به روي خودم نياوردم. چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود كه مادرم با اخمهاي تو هم وارد اتاق شد. دوباره سلام كردم. يه عليك سنگين بهم فهموند كه زبون بازي كاري از پيش نميبره پرسيدم اتفاقي افتاده. مادرم نگاه معني داري به من كرد وگفت: اينو از شما بايد پرسيد. من خودمو به اون راه زدم و گفتم من ؟ من چيكاره ام كه بايد از من پرسيد. با لحن طعنه آميزي گفت: عاشق عزيزم ، عاشق. اينو كه گفت وارفتم . فهميدم داريوش نامرد آخر بند و آب داده. يه مكث كوتاهي كردم نميدونستم تا چه حد ماجرا درز پيدا كرده واسه همين گفتم گناه كردم ؟ مادرم تير خلاص رو خالي كرد : نه عزيزم گناه نكردي ..... بعد با لحني عصبي ادامه داد: اما بفرماييد تشريف ببريد بالا منزل دايي جان ، خودتان جواب ايشان را بدهيد. منتظرتان هستند. سرم گيج افتاد. نشستم رو تخت ..... مادرم بي اعتنا به من ادامه داد ، الان نازنين بيچاره داره هم به جاي خودش ، هم به جاي حضرت عالي جواب پس ميده. اينو كه گفت : با عصبانيت گفتم مگه ما چيكار كرديم. مگه چه گناهي مرتكب شديم كه بايد جواب پس بديم خوب عاشق هم شديم مگه عشق گناهه ، مگه ما حق نداريم عاشق بشيم.... و همزمان اشك از چشمانم جاري شد. مادرم در حاليكه سعي ميكرد نشون بده هنوز عصبانيه اومد چندتا آروم تو پشت من زد و گفت بلند شو خرس گنده .مرد كه گريه نميكنه خب عاشق شدين بسيار خب هركي خربزه ميخوره پاي لرزشم ميشينه. حالا به جاي اين ادا اطوارها بلندشو بريم خونه داييت بداد نازنين بيچاره برسيم. اينو گفت اضافه كرد: من ميرم آماده بشم. قبل ازاينكه از در خارج بشه گفتم بابا. گفت همه فهميدن پسر خنگ .آخه تو نميدوني اين خواهر زاده خل وچل من دهنش چفت وبس درست وحسابي نداره. بلافاصله پرسيدم عصبانيه ؟ گفت كي بابات ؟ با سر تاييد كردم. گفت از موقعي كه فهميده همه اش ميخنده . نفس راحتي كشيدم . گفتم حد اقل تو اين جناح در گيري زيادي ندارم. مونده بودم با دايي چه جوري رو برو بشم. به درگاه خدا دعا كردم كه با نازنين برخورد تندي نكرده باشه. ده دقيقه بعد منو مامان وبابا كه همه اش منو نيگاه ميكردو ميزد زير خنده از خونه خارج شديم. بدستور مامان كه حالا فرماندهي عمليات رو بعهده داشت جلوي يه قنادي و گل فروشي نگهداشتم و اون رفت يه دسته گل و يك جعبه شيريني خريد و برگشت تو همين فاصله پدرم سرش آورد درگوشم و گفت : خوشم اومد. درست دست گذاشتي گل سرسبد . گفتم بابا چي ميگي ؟ گفت نترس من باهاتم. هواتو دارم. انتخابت بيسته. بابام و تا حالا اينقدر شنگول نديده بودم.يه كم ته دلم قرص تر شد . اما هنوز نگران نازنين بودم بالاخره رسيديم پشت در خونه دايي اينا مامان دستش رو گذاشت رو زنگ و فشار داد. پایان فصل پنجم +نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت11 بعد از ظهر توسطسامان| قصه عشق فصل چهارم ![]() فصل چهارم ~~~~~~~~~~ امتحانات معرفي داشت شروع ميشد. من با با توجه به اينكه سالهاي قبل دو سال جهشي خونده بودم امسال سال ششم دبيرستان بودم وبايد براي شركت در امتحانات نهايي در امتحان معرفي قبول ميشدم .البته درسم بد نبود ، اما بعد از ماجراي پريروز وديروز مخم بهم ريخته بود.مدرسه تق ولق شده بود و راحت ميتونستم خودم رو به موقع به مدرسه نازنين برسونم . البته اگر اينطور هم نبود فرقي نمي كرد ،چون من تو مدرسه اونقدر كبكبه و دبدبه داشتم كه بتونم هر موقع كه ميخوام از مدرسه بزنم بيرون . خير سرمون آخه ما جزو هنرمنداي اين مملكت به حساب ميومديم. بهر صورت برنامه امتحانات معرفي را گرفتم و از مدرسه زدم بيرون.ساعت ده وبيست سه دقيقه بود وتا ساعت يك هنوز كلي وقت داشتم . واسه همين تصميم گرفتم اول يه سري به راديو كه تو ميدون ارك بود بزنم .واسه همين گاز ماشين رو گرفتم . ساعت يازده وپنج دقيقه بود كه به راديو رسيدم .وقتي وارد شدم به اولين كسي كه برخوردم استاد صادق بهرامي بود خيلي دوستش داشتم يه جورايي شبيه پدر بزرگ مرحومم بود كسي كه تو زندگيم خيلي بهش مديونم. بعد فرهنگ روديم(مهرپرور) ما با هم تو سريال بچه ها بچه ها كار ميكرديم. خوش و بش كوتاهي كرديم و گذشتيم ظاهرا" هم اون عجله داشت هم من. بهر صورت كار هام و رديف كردم و يازده و چهل دقيقه از راديو خارج شدم و يه راست به طرف تجريش رفتم . وقتي رسيدم اولين دانش آموزان داشتند از دبيرستان خارج مي شدند. نگاهم به در مدرسه دوخته شده بود.و اصلا" حواسم نبود كه بد جايي ايستادم.ضربه اي به شيشه ماشينن ،من را به خودم آورد يه سروان راهنمايي ورانندگي بود كه به شيشه ماشين ميزد. شيشه رو پايين دادم وگفت گواهينامه. منم كه گواهي نامه نداشتم.ناچار بودم از حربه هميشگي استفاده كنم البته ايندفعه با يكم پياز داغ بيشتر. طرف سروان بود سينه ام را صاف كردم و گفتم جناب سرهنگ راستش گواهينامه ام همراهم نيست.الان هم عجله دارم بايد هرچه زودتر خودمون رو براي ضبط برنامه به راديو برسونيم.همكار بازيگرمون دانش آموز اين مدرسه است و من اومدم دنبالش. بعد كارت شناسايي راديو تلويزيون رو در آوردم وبهش نشون دادم. با ديدن كارت دست وپاش شل شد.گفت آخه بد جايي واسادين.بعد گفت پس حداقل يه ذره بگيريد بغل تر ، بعد هم كارتم رو پس دادو يه احترام گذاشت و رفت سراغ ماشين هاي ديگه. عجب تيزابي بود اين كارت شناسايي ما ، رو ژنرال ميگذاشتي آب ميشد. چه برسه به يه جوجه سروان . چند دقيقه اي طول كشيد تا نازنين رو ديدم كه داره خودش رو از لاي هم مدرسه اي هاش به بيرون مدرسه ميكشه . يه بوق زدم .دستي تكون داد و به طرف ماشين اومد و سو ار شد. گفت سريع تر برو تا كسي مارو نديده . نازنين سال دوم نطام جديد بود. رشته علوم تجربي . ماشين رو روشن كردم وحركت كردم. وقتي به محل نسبتا" خلوتي رسيديم نازي ناگهان دست انداخت گردنم و گونه ام رو بوسيد. من كه آن لحظه منتظر چنين كاري نبودم .نزديك بود يه راست برم تو سطل بزرگ زباله اي كه كنار خيابون بود.اما ماشين رو به سرعت كنترل كردم و كمي جلوتر يه جاي مناسب پارك كردم. باز دست انداخت گردنم وگونه هام و بوسيد منم چند بوسه از سرش و موهاش وگونه هاش كردم . بعد ازدقايقي رفت سراغ كيفش ويه دفتر رو از توي اون در آورد و دست من داد. با كنجكاوي شروع به ورق زدن دفتر كردم . خداي من يه آلبوم بود از عكسهاي من. عكسهايي كه در زمان ها ومكانهاي مختلف خودش بدون اينكه من ويا كس ديگري متوجه بشيم گرفته بود . اينبار ديگه واقعا" شوكه شده بودم.خداي من ...... نازنين بيچاره من يكسال ونيم بود من رو عاشقانه دوست داشت ومن...... منه احمق ، من...... لعنتي اينو نفهميده بودم. من چقدر كور بودم كه اين همه عشق رو تو چشماي اون نخونده بودم. سرم رو بلند كردم ديدم داره گريه ميكنه. دستاش روگرفتم وگفتم نازنين من ، من مال تو ام ، تا ابد ، تا هر موقع كه تو بخواي. گريه نكن .خواهش ميكنم.و بعد سرش رو تو بغلم گرفتم. بعد از مدتي به پيشنهاد من به خيابون پهلوي بر گشتيم و رفتيم رستوران فرانكفورتر و يه غذاي سبك خورديم. نازي بايد به خونه ميرفت .البته منم قرار بود اون روز برم خونه اونا و وسايل مربوط به شب تولد امير رو كه مال من بود جمع جور كنم و ببرم خونه. واسه همين باهم قرار گذاشتيم . او نو نزديك خونه پياده كنم و برم بعد ار يكربع برگردم. همين كار رو كرديم. وقتي من درزدم زن دايي از پشت اف اف پرسيد كيه ؟ من جواب دادم منم زن دايي ، احمد. با خوشرويي جواب سلامم رو داد و در را باز كرد .وقتي وارد شدم ديدم تو راهرو منتظرمه. به استقبالم اومدو منو برد به اتاق مهمون خونه. بعد از كمي ، نازنين با يه سيني شربت وارد شدو سلام كرد انگار نه انگار كه ما چند دقيقه قبل باهم بوديم ، منم كه بازيگر مادر زاد بودم جلوي پاش بلند شدم وجواب سلامش رو دادم وبعد از بر داشتن يه ليوان شربت سر جام نشستم. زن دايي شروع كرد احوالپرسي مفصل از مامان وبابا اينا وبعد از حال خودم . در پايان هم گفت من نميدونم احمد جان تو مهره مار داري يا چيزي ديگه . اين داييت با اينكه اين همه خواهر زاده ،برادر زاده داره همه اش نقل زبونش تويي.گاهي وقتها شك ميكنم تو رو بشتر دوست داره يا امير رو . ماشا الله هم درسخوني، هم كار با ارزش ومهمي داري هم تو اجتماع واسه خودت كسي هستي ، اونم تو اين سن وسال، راستش دروغ چرا منم به مامانت حسوديم ميشه. تشكر كردم و گفتم زن دايي دل به دل راه داره.منم شما و دايي رو خيلي دوست دارم. من نه تا دايي داشتم كه هر كدوم شيش ، هفت تا بجه دارند. بعد از كمي از اين در اون در حرف زدن گفتم من با اجازه تون اومدم وسايلم رو ببرم. گفت اتفاقا" ديشب نازي جون همه رو براتون جمع جور كرده و يه گوشه گذاشته و بعد به به نازنين گفت مادر وسايل احمد جان رو نشونش ميدي. بازم خيط كرده بودم، با اين حرفي كه زده بودم بايد وسايلم رو كولم ميگذاشتم و از خونه دايي اينا ميزدم بيرون . اما فرشته نجات به موقع به دادم رسيد .نازنين گفت : ببخشين احمد آقا از اينجا يه سره ميرين خونه ؟ گفتم چطور مگه ؟ گفت راستش من ميخواستم برم بازار صفويه يه كمي خريد كنم گفتم اگه مسيرتون از خيابون پهلويه منم مزاحمتون بشم. زن دايي يه چشم غره اي به اون رفت و بعد گفت : اين حرف چيه دختر چرا مزاحم احمد جان ميشي شايد كاري داشته باشه. فورا" وسط حرفش دويدم و گفتم زن دايي ، من كه با شما تعارف ندارم .من امروز هيچكاري ندارم.واسه اينكه مطمئن بشيد اصلا" نازنين خانم رو ميبرم و خودمم برش ميگردونم. زن دايي گفت آخه باعث زحمت ميشه ...... گفتم دست شما درد نكنه ، مگه ما اين حرفارو با هم داريم. نازنين هم گفت پس من ميرم حاضر بشم. وفوري از اتاق خارج شد كه جاي هيچ حرفي باقي نمونه. منم زن دايي رو به حرف گرفتم كه نكنه بر سراغ نازي. وقتي نازي بر گشت. با كمك همديگه استريو وساير وسايل رو توي صندوق عقب ماشين قرار داديم و بعد از خداحافظي از زن دايي براي اولين بار در دو روز گذشته با خيال راحت راه افتاديم. وفتي وارد خيابون اصلي شديم زدم زير خنده و گفتم بابا تو ديگه كي هستي ؟ ولي خوب به موقع به دادم رسيدي.بازم داشتم خراب ميكردم. اونم خنديد و گفت عاشق وبيقرار تو . گفتم نه..... تو مالك قلب من . و دستش رو توي دستم گرفتم پايان فصل چهارم +نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت1385ساعت10 قبل از ظهر توسطسامان|
|
منوی وبلاگ
نوشته هاي پيشين پشتيباني |