تبليغاتX
بنو یس از سرخط

بنو یس از سرخط



قصه عشق فصل 34

سلام دوستان عزیزم خوبید سلامتید

خدا  رو شکر دلم براتون تنگ شده بود خیلی وقت بود نیومدم

به بزرگواری خودتون ببخشید خوب اینم ادامه داستان ....

دوستون دارم 
************************
نگاهاش ، روز اول كمي اذيتم ميكرد . اما با نزديك شدن به شب ، كم كم اين حالت از بين رفت.
سحر با بچه ها قاطي شده بود و داشت خوش ميگذروند.
بيشتر از همه داريوش دور و پرش ميچرخيد و باهاش سر بسر ميذاشت. انگار خود سحر هم بدش نمي اومد با اون نزديك تر بشه.
سپيده و ليلا هم كه ابتدا از حضور اون احساس خوشايندي نداشتن رفته رفته حساسيت خودشون رو از دست داده بودن.
سحر البته در تمام طول سفر سعي ميكرد كه در هر شرايط مقابل من قرار بگيره تا بدون هيچ مانعي بتونه من رو ببينه........
اما به گونه اي اين كار رو ميكرد كه زياد تو چشم نميخورد.
كار هرروز بچه ها شده بود صبح ها شنا تو دريا بعد از ظهر ها گردش توي جنگل و غروبها جمع شدن كنار ساحل و زدن و رقصيدن و خوردن بلال هايي كه همونجا روي آتيش خودمون درست ميكرديم........... و يا باقلا پخته هايي كه مش قربون و گلنسا مي پختن و مي آوردن لب ساحل .
بچه ها حسابي خوش بودن و از اين سفر دسته جمعي لذت
مي بردن . بالاخره مسافرت بدون هيچ حادثه ويژه اي به پايان رسيد و همگي به تهران برگشتيم ........
ظاهرا نظر نازنين درست بود با زياد شدن رفت و آمد هاي سحر و ما نگاه هاي اون عادي و عادي تر ميشد . اون كاملا با داريوش گرم گرفته بود و تقريبا دائم با هم بودن.

روزها يكي بعد از ديگري ميگذشت و روز اعلام نتايج امتحانات نهايي نزديك تر ميشد . بالاخره روز موعود فرا رسيد .
شب خونه دايي اينا بوديم . من صبح زود بلند شدم و بعد از اصلاح و استحمام نازنين رو صدا كردم........نازنين از جاش بلند شد و گفت:
به به سحر خيز شدي ..........كجا ايشالله ؟......
گفتم : جايي كار دارم و بعد هم بايد يه سر برم دبيرستان.......امروز نتايج رو اعلام ميكنن . گفت : تنها تنها ؟............
گفتم : نه عزيزم ، واسه همين صدات كردم .
بلند شد و امد طرفم ، بغلم كرد و گفت : راستش من امروز با سپپده و ليلا و سحر قرار دارم .ميخوايم با هم بريم خريد....... البته اگه همسر عزيزم اجازه بده.........
گفتم : خواهش ميكنم عزيز دلم اجازه من هم دست شماست........اما فكر ميكردم شايد دوست داشته باشي با من بياي .
نازنين جواب داد : ميدوني خيلي دوست دارم ، اما چون با بچه ها قرار گذاشتم نميتونم كاري بكنم.
گفتم : باشه هر جور كه صلاح ميدوني عمل كن.
من رو بوسيد و گفت : من از نتيجه مطمئن هستم . بنابر اين اصلا
عجله اي ندارم .
بعد بلند شد و با هم به طبقه پايين رفتيم كنار من نشست صبحانه مختصري خوردم و آماده حركت شدم . پرسيد اگه نظرم عوض شد چه ساعتي ميري مدرسه كه منم از بچه ها خواهش كنم منو بيارن اونجا .......
گفتم : حدودساعت يازده تا يازده و نيم.
گفت : باشه ..... ببينم چي ميشه.......
خداحافظي كردم و از خونه خارج شدم....... چند تا كار بود كه بايد انجام ميدادم از جمله اينكه سري ميزدم ميدون ارگ و به يكي از بچه هاي راديو كه مشكلي پيدا كرده بود و از من كمك خواسته بود كمي پول ميدادم. بنده خدا پدرش دچار بيماري سختي شده بود و كارش به بيمارستان كشيده بود . من ميدونستم چون تازه ازدواج كرده دستش خاليه واسه همين بهش قول داده بودم يكم پول قرض بدم بنا براين سر راه به بانك رفتم و پنج هزار تومن از حسابم برداشت كردم و بعد از انجام كاراي ديگه به سراغ اون رفتم . و بعد از دادن پول حدود ساعت يازده و بيست دقيقه بود كه به مدرسه رسيدم. تك و توك بچه ها تو حياط بودن ، من به طرف دفتر رفتم........آقاي ضرغامي رو ديدم ....تا چشمش به من افتاد بي سلام و عليك گفت : برو دفتر آقاي ديو سالار .
نگران شدم سريعا خودم رو به دفتر آقاي مدير رسوندم و در زدم .
آقاي ديوسالار گفت بفراييد تو..........
وارد شدم.........چند نفر نشسته بودند . معلوم بود از اداره آموزش و پرورش اومده بودن.....سلام كردم ........
أقاي ديو سالار جوابم رو داد و رو به افرادي كه تو اتاق بودن گفت : ايشون هستن........
قلبم داشت وا ميساد..............چرا من رو به اونها معرفي ميكرد ؟ .............

ازتوباید می گذشتم ولی افسوس نتونستم

تو عروسک بودی و من آخر قصه دونستم

تو وجود خالی توجز دروغ هیچی ندیدم

کاش میشد به این حقیقت بیش از اینها میرسیدم

سخوتم.سوختم وساختم هرچی داشتم بپات باختم

کاش تورو از روز اول میثل امروز میشناختم

آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سرو سپردن

دل سپردن به سراب درسکوت بی عشق مردن

یه روزی روزگاری حرف بین مانگاه بود

عشق رو نقاشی میکردیم نقش ما خورشید وماه بود

بعداز اون واژه نوشتیم جمله مون ستاره چین بود

مثل دریا ابی بود معنی زندگی این بود

+نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت7 قبل از ظهر توسطسامان|


نوشته هاي پيشين
دی 1386
فروردین 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384



پبوند وبلاگ
من و محسن
داداش فرهام
داداش محسن
عاشق تنها
داداش میثم
آبجی نجما
آبجی آهو
داداش معین
آبجی مائده
آبجی المیرا
آبجی سحر
داداش عباس
داداش محمود
آّبجی فهیمه
داداش مرتضی
آّجی رها
من نه ما می توانیم
داداش مهدی
میترا جان
آبجی مریم
طلوع عشق
آّجی مهسا و آبجی پریسا
آبجی مژگان
آبجی شقایق
آبجی الهام
خاله مینا
میکده عشق

::طراح قالب ::

پیوند روزانه
یه کلیپ با حال از ماهسون
happy new year
اگه تونستی ببینی
فیلترشکن قوی(proxy)
فال نامه
هدیه من
نوروز
گل گل ..........
جورابت بو میده
گیتار یس
کا فی شاپ
خطای دید
پایان غم انگیز
وای سکینه
طالع بینی
می خوای بدونی کی میمیری
بیا رقص یاد بگیر
حالشو ببر؟(هیجان)
حامی شریف
عکس فروشی؟
ببین چقد دوست داره
جوجو
با خون خود بنو یس
زیبایی
×××فال حافظ×××
تست هوش
دوستی
ضد حال یعنی چه؟
آرشيو لينكدوني

طراح قالب

پشتيباني
www.Blogfa.com