<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بنو یس از سرخط</title>
<link>http://zeshtvaziba.blogfa.com/</link>
<description>یا علی گفتیم و عشق آغاز شد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 01 Jan 2008 06:17:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من امدم</title>
<link>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=6&gt;سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jan 2008 06:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeshtvaziba&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>zeshtvaziba</dc:creator>
<guid>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدا حافظی</title>
<link>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;سلام&amp;nbsp; خوبین؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=5&gt;برای همیشه بای&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=5&gt;دیگه آپ نمیشه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=5&gt;قربانتون همبشه به یادتون هستم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=5&gt;اگر باره گران بودیم و رفتیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=5&gt;اگر نا مهربان بودیم و رفتیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=5&gt;با ارزوی موفقیت همه دوستان گلم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=5&gt;دووووووووووووووستون دارم بای&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Apr 2007 16:06:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeshtvaziba&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>zeshtvaziba</dc:creator>
<guid>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;چرا کسی یادش نبود........&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;که تولد منه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=6&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;عیبی نداره ....... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 Dec 2006 10:22:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeshtvaziba&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>zeshtvaziba</dc:creator>
<guid>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه عشق فصل 37</title>
<link>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-135.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;کسی از عشق خبر داره جایی دیدش اگه دیدین سلام مارم بهش برسونید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;***********************&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;حسابي فكرم رو مشغول كرده بود . در حالت طبيعي و عادي اين يه موقعيت فوق العاده بود . اما در وضعيتي كه من داشتم .......نه ....نه ......اصلا . من نميتونستم دل از نازنين بكنم و به فرانسه برم . تو دلم غوغايي به پا بود و اين رو ميشد از چهره ام خوند .&lt;BR&gt;به خونه دايي اينا رسيدم.....&lt;BR&gt;نازنين كه صداي ماشين رو شنيده بود....فوري درو باز كرد و اومد بيرون .&lt;BR&gt;داشتم از ماشين پياده ميشدم كه خودش رو به من رسوند و گفت : سلام عزيز دلم........دست من رو گرفت تو دستاش و ادامه داد : خسته نباشي...............و بدنبال اون خنده اي ناز و شيرين ............. و باز گفت : چه لذتي داره آدم هروز بياد به استقبال مردش كه خسته از سر كار بر ميگرده........ بعد يه ماچ سريع از لپم كرد............&lt;BR&gt;دستش رو تو دستم آروم فشردم و اونا بالا آوردم و بوسيدم...........&lt;BR&gt;تازه متوجه اندوهي كه توي دل من نشسته بود شد..........سراسيمه گفت : چي شده عزيزم؟...............&lt;BR&gt;گفتم : چيز مهمي نيست............&lt;BR&gt;لحظه اي تو چشماي من نگاه كرد و گفت : اما چشمات يه چيز ديگه ميگه ..............&lt;BR&gt;گفتم : نه ...........خيلي مهم نيست ...........&lt;BR&gt;پرسيد : مربوط به كارتّّه &lt;BR&gt;جواب دادم : اره عزيزم.............. حالا بريم تو برات تعريف ميكنم............&lt;BR&gt;گفت : باشه ........ در ماشين رو بستم ودر حاليكه نازنين دست من رو محكم تو دستش گرفت بود با هم داخل خونه شديم.........&lt;BR&gt;تو خونه اون به طرف اشپزخونه رفت و من هم براي پوشيدن يه لباس راحت و آبي به سر و صورت زدن به اتاقمون رفتم...........وقتي &lt;BR&gt;بر گشتم ......ميز نهار چيده شده بود ................ بدون اينكه سوالي بكنه براي هردومون توي يه بشقاب غذا كشيدو كنار دست من نشست ...............و من رو دعوت به خوردن كرد........اون بعد از اينكه متوجه شد من درست غذا نمي خورم با دست چونه من رو گرفت و صورت من رو به طرف خودش بر گردوند گفت : احمد................هر چي باشه مهم نيست................. غذا تو بخور ................به خاطر من ......................بعد از ناهار باهم در موردش حرف ميزنيم و حلش ميكنيم....................من مطمئن هستم ما دوتا با هم ......بزرگترين مشكلات رو هم از سر راه بر ميداريم............بعد قاشقش رو پر كرد و جلوي دهن من گرفت ..........و با چشماش ازم خواست بخورم .........دهنم رو باز كردم و اون غذا رو دهن من گذاشت......... و قاشق بعدي...............برق چشماي قشنگ و مصممش يه لحظه همه ناراحتي هارو از دلم پاك كرد.....&lt;BR&gt;با خودم گفتم : حق با نازنين.............. ما راه حلي براش پيدا ميكنيم. لبخندي زدم و متعاقب اون بوسه اي به دستاي نازنين ..............صداي قهقهه شاد و معصومانه نازنين فضاي خونه رو پر كرد.........و من سر مست از داشتن فرشته اي مثل اون..... كنارم فكر و خيال رو از ذهنم دور كردم......&lt;BR&gt;ناهار رو خورديم و بعد از جمع جور كردن بساط ناهار به اتاق خودمون رفتيم . روي تخت خواب دراز كشيديم و نازنين در حاليكه سرش رو روي سينم گذاشته بود گفت : خب همسر عزيزم حالا بگو چي شده......&lt;BR&gt;سير تا پياز ماجرا رو براش تعريف كردم كمي غصه دار شد .......... اما گفت : من فكر ميكنم ما بايد براي تصميم گيري از ديگران هم كمك و مشورت بگيريم.........درست اين زندگي ماست . اما بزرگتر ها ، هم تجربه بيشتري از ما دارند و هم خير و صلاح ما رو ميخوان..........&lt;BR&gt;من گفتم اما نازنين من ...........من تصميم خودم رو گرفتم .....من تو رو تنها نميذارم و برم..............&lt;BR&gt;نازنين با بوسه اي گرم حرف من رو قطع كرد..............و نذاشت ادامه بدم............بعد از دقايقي سرش رو دم گوشم برد و گفت : تو ميدوني من براي بدست آوردنت چقدر خون دل خوردم.............. پس مطمئن باش به اين راحتي از دستت نميدم.........اما ما بايد عاقلانه و منطقي تصميم بگيريم ........اجازه بده من بابا اينا رو خبر كنم و با اونها هم مشورت بكنيم بعد خودمون تصميم ميگيريم و دوباره لبهاي گرم و شيرنش رو روي لبهام گذاشت ............و من رو در فضايي لايتناهي كه مملو از حس زيباي عشق بود غرق كرد.............چشمام رو بسته بودم و توي اون حس شنا ميكردم بي وزن ....بي وزن ..................&lt;BR&gt;كم كم خواب به من مسلط شد و ديگه چيزي نفهميدم...........&lt;BR&gt;با جيغ و داد ليلا و سپيده كه پشت در اتاق اومده بودن از خواب بيدار شدم........نازنين كنارم نبود .&lt;BR&gt;در همين لحظه صداي نازنين هم به صداي اون دو تا اضافه شد كه ميگفت : تو رو خدا اذيتش نكنين الان من خودم صداش ميكنم.......بلند شدم و خودم رو به پشت در رسوندمو درو باز كردم .&lt;BR&gt;در رو هول دادن و اومدن تو &lt;BR&gt;با خنده گفتم : باز شما دوتا بچه گربه لاي در كير كردين ونگ .....وونگتون رفته هوا ؟................&lt;BR&gt;در يه لحظه سپيده و ليلا يه نيگاهي به هم كردن و ناگهان هر كدوم يكي از گوشهاي منو رو گرفتن و گفتن : باز تو ويز ويز كردي مگس بيباك........... و شروع كردن به پيچوندن گوشام.........نازنين در حاليكه از خنده ريسه رفته بود گفت: تورو خدا.....به خاطر من.....اشتباه كرد........سپيده گفت : نازنين جونم.....ما خيلي دوستت داريم اما اين خيلي روش زياد شده .....ما بايد يه گوشمالي حسابي بهش بديم .....وباز يه دور ديگه گوش من رو پيچوندن..............&lt;BR&gt;ليلا گفت : بايد حسابي از ما معذرت خواهي كنه تا شايد بخشيديمش.&lt;BR&gt;نازنين گفت : آبجي ليلا من معذرت ميخوام...........&lt;BR&gt;سپيده گفت : نه عزيزم خود ش بايد اينكار رو بكنه...........در همين حال غش غش ميخنديدين .......&lt;BR&gt;نازنين گفت : عزيزم ظاهرا ايندفعه منم كاري برات بكنم.........بايد معذرت خواهي كني.........&lt;BR&gt;ديدم چاره اي نيست گفتم : بسيار خب من از هردوي شما ملكه هاي زيبايي عذر خواهي ميكنم........&lt;BR&gt;ليلا گفت نشنيدم چي گفتي بلند تر بگو..............و گوشم رو چلوند.&lt;BR&gt;باز تكرار كردم من از هردوي شما ملكه هاي زيبايي عذر خواهي ميكنم........&lt;BR&gt;اينبار سپيده گفت : يعني گوش ما عيب داره يا اين آقا زاده هنوز چيزي نگفته ؟.................&lt;BR&gt;ليلا گفت : نه من يه وز و وزي شنيدم .............فكر ميكنم يه كمي بايد ولو مش رو ببريم بالا ....&lt;BR&gt;و اينبار دوتايي يه تاب ديگه به گوشهاي منه بيچاره دادن و گفتن ...............شما چيزي فرمودين ؟&lt;BR&gt;فريادي كشيدم و گفتم : بابا مع......ذ........رت..........مي ........ خوام.&lt;BR&gt;هردو با هم گفتن : آهان حالا شنيديم.......... و گوش من رو ول كردن ........... من فوري گوشامو گرفتم تو دستم و ادامه دادم ملكه هاي بچه گربه هاي ونگ ونگو ..................&lt;BR&gt;تا اين حرف زدم .......با لنگ دمپايي هايي كه پاشون بود افتادن به جونمو خلاصه حسابي به خدمتم رسيدن............ هرچي هم از نازنين خواهش و تمنا كه به دادم برسه ميخنديد و ميگفت : نه ديگه .....واقعا حقته .............خلاصه يه يه ربعي وقت به همين شوخي و خنده و البته كتك خوردن من گذشت تا عليا مخدره ها رضايت دادن كه من به اندازه كافي تنبيه شدم........پس همه با هم به طبقه پايين رفتيم............................&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Nov 2006 11:40:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeshtvaziba&amp;postid=135</comments>
<dc:creator>zeshtvaziba</dc:creator>
<guid>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-135.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=6&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;ســــــــــــــــــــلام&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;من باز برگشتم دلم براتون تنگ شده بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خیلی سرم شلوغ بود ببخشید ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;دوستان ازم ادامه داستان رو خواسته بودن باشه براتون میزارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;************************&lt;BR&gt;براي انجام كار هاي استخدام مدركم رو به قسمت کار گزيني دادم . اونها قبلا همه چيز رو آماده كرده بودند.به همين دليل خيلي زود ابلاغ من به عنوان تهيه كننده راديو بهم داده شد. اما در مورد حضور در دانشكده گفتند ، دستورالعمل جديدي اومده كه بايد تا يك هفته صبر كنم.&lt;BR&gt;راستش يكم دمق شدم.............داشتم فكر ميكردم نكنه به قولشون عمل نكن و من رو به عنوان سهميه سازماني وارد دانشكده نكن.&lt;BR&gt;بهر صورت چاره اي نبود بايد صبر ميكردم .............&lt;BR&gt;مدتي از اين ماجرا گذشته بود . منم كه حالا بعنوان تهيه كننده در رايو مشغول به كار شده بودم . بطور مرتب در اداره حاضر و كارهايي كه بعهده ام گذاشته ميشد انجام ميدادم. هرچند قبلا هم همينطور بود اما حالا رسمي تر شده بود. &lt;BR&gt;يه روز بچه هاي كار گزيني خبر دادند كه يه حكم برام اومده و بايد برم كارگزيني و ضمن دادن رسيد اونو تحويل بگيرم . &lt;BR&gt;به كار گزيني رفتم و بعد از امضاي دو تا دفتر نامه اي رو به من تحويل دادند. با كنجكاوي در پاكت رو باز كردم.نامه از طرف رييس دفتر مهندس قطبي رييس سازمان راديو تلويزيون ماي ايران بود.&lt;BR&gt;تو نامه نوشته شده بود.&lt;BR&gt;جناب آقاي احمد تهراني با توجه به فرمان اعليحضرت همايون شاهنشاه آريا مهر مبني بر شناسايي جوانان مستعد ايران و اعزام آنان به كشور هاي صاحب دانش روز بمنظور بالا بردن سطح علمي و دانش فني كشور و توسعه و پيشرفت اين سرزمين كهن كه مهد تمدنهاي بزرگ بوده است . و با توجه به نياز هاي سازمان بدينوسيله به شما ابلاغ ميگردد كه از تاريخ اول مهر ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي بعنوان دانشجوي بورسيه دولت شاهنشاهي ايران در دانشكده هنر هاي دراماتيك پاريس آغاز به تحصيل خواهيد نمود بديهي است كليه امكانات مورد نياز شما از طريق دفتر سازمان در پاريس تدارك ديده شده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;رئيس دفتر رياست سازمان راديو تلويزيون ملي &lt;BR&gt;هيجدهم تير ماه دو هزار و پانصد و سي و پنج شاهنشاهي&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باورم نمي شد................سرم گيج افتاد ..............چند لحظه به ديوار تكيه دادم و واسادم.......................يعني چي..................در يك لحظه هزاران مسئله از ذهنم مثل برق و باد گذشت..........قاعدتا بايد خوشحال ميشدم.................اما.....................&lt;BR&gt;نامه رو تو جيبم گذاشتم و به محل كارم برگشتم.............بچه ها دوره ام كردند كه ببينند چه خبر بوده .................. ظاهر نشون ميداد خبر خوبي ندارم .........................بچه ها مرتب سوال ميكردند چي شد.......جريان نامه چي بود.....................بالاخره نامه رو در آوردم و دادم دستشون.....................بعد از خوندن نامه هورايي كشيدن و من رو در بغل گرفتن و شروع كردن من رو بوسيدن و تبريك گفتن........من لبخندي بر لب داشتم .......اما تو دلم آشوب بود ............&lt;BR&gt;داشتم اين به اون معني ست كه من بايد از نازنينم دور بشم ........من هرگز چنين چيزي نميخواستم و به هيچ عنوان و به هيچ قيمت حاضر به چنين كاري نمي شدم.............&lt;BR&gt;هيچكس از درون من و غوغايي كه به پا بود خبر نداشت اين ايده ال ترين خبري بود كه ميشد در سازمان به كسي خبر داد. و يه دليل خوب براي هيجانزده شدن ....اما من بشدت دلم گرفته بود...........&lt;BR&gt;خبر به سعت تو اداره پيده بود هر جا كه پام ميرسيد بچه ها دوره ام ميكردند و تبريك ميگفتند..............&lt;BR&gt;در طول زمان باقيمونده تا پايان وقت اداري با خودم فكر ميكردم اين خبر رو چه جوري به نازنين بدم.................نمي دونستم عكس العمل اون چيه؟................&lt;BR&gt;هنگامي كه از در سازمان زدم بيرون تصميم خودمو گرفته بودم ..........من اين بورس رو قبول نمي كردم حتي اگه به قيمت عدم حضورم در دانشكده سازمان تموم ميشد..........حتي اخراج از سازمان........&lt;BR&gt;من تحت هيچ شرايطي حاظر به دور شدن از نازنين نبودم........اصلا احساس خوبي نسبت به اين دوري و جدايي نداشتم........... با گرفتن اين تصميم پا رو روي پدال گاز ماشين گذاشتم و به طرف خونه دايي اينا حركت كردم..............&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;دوستون&amp;nbsp; دارم&amp;nbsp; باز میام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;آبجی مریم&amp;nbsp; مبارک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;ارزوی موفقیت برای شما و مسافر کچولو&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Nov 2006 06:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeshtvaziba&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>zeshtvaziba</dc:creator>
<guid>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه عشق فصل35</title>
<link>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;***********************&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در حاليكه از جاشون بلند شده بودن ، يكي يكي با من دست دادند و تبريك گفتن . رييس منطقه رو بين اونا شناختم اما بقيه رو نه&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;.&lt;BR&gt;هنوز براي من روشن نبود كه چه خبره ........البته حدس ميزدم بايد مربوط به فعاليت هاي من باشه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;........&lt;BR&gt;بعضي وقتها كه از منطقه يا از استان بازرس ميومد آقاي مدير من رو به عنوان دانش اموز نمونه و فعال به اونها معرفي ميكرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;.......&lt;BR&gt;به عبارت ساده تر بهشون پز ميداد ، اين رسم بود تو مدارس ، كه اگر دانش آموز نمونه يا اهل ورزش و هنري داشتن اونها رو در هنگام چنين مراسمي به رخ بازرسين و ميهمانان ميكشيدند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;.&lt;BR&gt;تو شيش و بش اين كه مسئله چيه ؟ بودم كه آقاي ضرغامي از در وارد شد و گفت : جناب مدير همه چيز آماده است قربان&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;.&lt;BR&gt;آقاي ديو سالار روبه ميهمانان كرد و گفت : بفرمايين سالن اجتماعات&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; .&lt;BR&gt;مدرسه سالن اجتماعات بزرگي داشت كه گذشته از برگزاري امتحانات براي برنامه ها و جشنها هم از اون استفاده مي شد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;.&lt;BR&gt;آقاي مدير به منم اشاره كرد كه با اونها به سالن برم.منم هم همين كارو كردم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;.&lt;BR&gt;سالن طبقه دوم ساختمون بزرگي بود كه زيرش سالن كشتي ، وزنه برداري و پينگ پنگ بود. مدرسه ما خيلي بزرگ بود به گونه اي كه به شوخي به اون دانشگاه ميگفتند . ما براي رسيدن به سالن بايد از كنار محوطه ورزشي مدرسه كه شامل سه زمين استاندارد واليبال سه زمين استاندارد بسكتبال و هشت نيمه زمين بسكتبال بود عبور ميكرديم. خيلي دقيق همه چيز رو از زير نگاه ميگذروندم . اين آخرين باري بود كه بعنوان دانش آموز در دبيرستان حاضر ميشدم . مدرسه اي كه شيش سال از عمرم رو پشت ميز و نيمكت هاي اون گذرونده بودم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;. .&lt;BR&gt;به سالن رسيديم از پله ها بالارفتيم تا به سالن اجتماعات برسيم . وقتي مقابل در رسيدم ديدم سالن پر از بچه ها ست . چه خبر بود . براي اولين بار بود كه جو سالن من رو گرفته بود . من بار ها و بارها توي اون برنامه اجرا كرده بودم . نه فقط در حضور بچه ها بلكه در&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;برنامه هايي با حضور مسئولين و خانواده ها ........... هيچوقت اينطور جو سالن من رو نگرفته بود&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;.&lt;BR&gt;نميدونستم چه مرگم شده . با اشاره آقاي مدير دنبال اونها تا صندليهاي رديف جلوي سالن رفتم و اين در حالي بود كه بچه ها بشدت دست ميزدند . همه با چشم و ابرو با من سلام عليك ميكردن و چيزي ميگفتن كه من متوجه نميشدم........با خودم ميگفتم اينا چي ميگن.....من چقدر خنگ شدم چرا منظور اينا رو متوجه نميشم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;........&lt;BR&gt;به رديف جلو نه رسيديدم سر جام ميخكوب شدم نازنين ،سپيده ، بابا ، مامان ، دايي جان ، زندايي و داريوش همه اونجا بودن . درست رديف دوم صندلي ها&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; .&lt;BR&gt;وقتي ما رسيديم همه به احترام آقاي مدير و مسئولين استان و منطقه از جاشون بلند شده بودند. در اين ميان بابا يه چشمك يواشكي به من زد ، در حاليكه اشگي كه تو چشماش جمع شده بود ، خود نمايي ميكرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;. &lt;BR&gt;همه نشستند . در اين جور مواقع اين من بودم كه پشت تريبون قرار ميگرفتم و ضمن خوش آمد گويي علت برگزاري مراسم رو اعلام ميكردم&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اما اينبار به دليلي كه من از اون بيخبر بودم پازوكي دوستم كه گاهي به من در اجراي برنامه ها كمك ميكرد پشت ميكروفون رفت و از حضور همه در اين مراسم تشكر كرد و از آقاي مدير در خواست كرد كه پشت تريبون بره . آقاي مدير در ميان كف زدنهاي شديد حضار پشت تريبون قرار گرفت . پس از سلام از حضور مديركل آموزش و پرورش استان تهران و رييس ناحيه پنج كه دبيرستان ما يكي از مدارس اون ناحيه محسوب ميشد . شروع كرد به دادن گزارش در مورد تلاشهاي كادر متخصص دلسوز و زحمت كش دبيرستان و فعاليتهايي كه درطي سال گذشته تحصيلي در اون صورت گرفته و موفقيتهايي كه نصيب&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;BR&gt;دانش اموزان و مدرسه گرديده بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; .&lt;BR&gt;الحق كه زحمت زيادي كشيده بود . من واقعا افتخار ميكردم كه شيش سال بعنوان دانش آموز زير سايه چنين مردي درس خونده و رشد كرده بودم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;. &lt;BR&gt;مردي كه اندامي درشت و ظاهري خشن داشت . اما دلي سرشار از عاطفه و محبت و جوانمردي&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;.&lt;BR&gt;داشتم به شخصيت ارزنده آقاي ديو سالار فكر ميكرم كه متوجه شدم داره من رو صدا ميكنه......يه لحظه به خودم اومدم آقاي مدير گفت . من از احمد ميخوام كه به روي سن بياد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;..........&lt;BR&gt;داريوش كه درست پشت من روي صندلي نشسته بود يه سيخونك به من زد كه بلند شو&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; ......&lt;BR&gt;من از جام بلند شدم و در ميان تشويق شديد حضار كه لحظه اي قطع نميشد به طرف سن رفتم. و پس از بالا رفتن از پله ها به خودم رو به كنار آقاي مدير رسوندم جمعيت همچنان دست ميزد . بي اختيار و بون اينكه بدونم چه خبر اشگ تو چشمام حلقه زده بود. بالاخره بااشاره دست آقاي مدير دست زدن قطع شد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;.&lt;BR&gt;آقاي مدير دوباره شروع كرد به حرف زدن و گفت: ما امروز اينجا جمع شديم تا از دانش آموزي تقدير بكنيم كه در طول شش سال گذشته همواره باعث افتخار و سربلندي اين دبيرستان بوده و در حاليكه با دست به من اشاره ميكرد گفت : احمد تهراني...............باز همه شروع به كف زدن كردن ....من پاك شوكه شده بودم عرق تمام جونم رو گرفته بود صدايي نمي شنيدم ، بعد از لحظاتي كه نفهميدم چقدر بود به خودم كه اومدم ديدم مسئولين منطقه دارن از پله هاي سن بالا ميان......... وقتي كنار ما رسيدن دوباره با من دست دادن و در همين حال آقاي ديو سالار با صدايي كه بغض رو ميشد توش تشخيص داد اعلام كرد . من خوشبختم اعلام بكنم. آقاي احمد تهراني با كسب معدل نوزده و نود و سه ، رتبه اول امتحانات نهاييي استان تهران رو به خودش اختصاص داده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; .&lt;BR&gt;ديگه صداي سوت و دست بچه ها اجازه شنيدن هيچ صدايي رو به هيچكس نميداد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;. &lt;BR&gt;اين حرف آقاي مدير بدين معني بود كه دبيرستان ما مقام اول رو در امتحانات نهايي استان كسب كرده بود و من باني اين افتخار براي دبيرستاني بودم كه داشتم تركش ميكردم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; .&lt;BR&gt;بعد از دقايقي مراسم با سخنراني مدير كل استان و منطقه ادامه پيدا كرد و در پايان لوح يادبود و تقدير نامه استان ناحيه و دبيرستان به همراه گواهي اوليه قبولي در امتحانات نهايي و هدايايي به من تحويل شد و من ماندم و موج عظيم بچه ها كه به سمت من ميومدن تا من رو رودست بلند كنند و به حياط مدرسه ببرند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; .&lt;BR&gt;يك سنت قديمي تو مدرسه ما وجود داشت و اون اين بود كه كساني كه افتخاراتي رو براي مدرسه كسب مبكردند بايد توي حوض بزرگ ، آبي رنگي كه جلوي در ورودي دبيرستان بود انداخته ميشد. من زماني متوجه شدم كه بچه ها ميخوان چيكار كنن كه ديگه دير شده بود و من وسط حوض داشتم دست وپا ميزدم و بجه ها مشغول دست زدن و پايكوبي بودن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;.&lt;BR&gt;شيريني هايي كه توسط مدرسه تهيه شده بود دست به دست ميچرخيد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;. &lt;BR&gt;من از دور نازنين رو ديديم كه داره من رو نگاه ميكنه و تند تند اشگهايي كه نم نم از گوشه چشمش سرازيره پاك ميكنه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=1&gt;بدون که مردی تو دلم N&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 Sep 2006 19:23:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeshtvaziba&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>zeshtvaziba</dc:creator>
<guid>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه عشق فصل 34</title>
<link>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام دوستان عزیزم خوبید سلامتید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff9933&gt;خدا&amp;nbsp; رو شکر دلم براتون تنگ شده بود خیلی وقت بود نیومدم&lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;به بزرگواری خودتون ببخشید&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;خوب اینم ادامه داستان ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ff9933 size=3&gt;دوستون دارم&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;************************&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;نگاهاش ، روز اول كمي اذيتم ميكرد . اما با نزديك شدن به شب ، كم كم اين حالت از بين رفت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;سحر با بچه ها قاطي شده بود و داشت خوش ميگذروند&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;بيشتر از همه داريوش دور و پرش ميچرخيد و باهاش سر بسر ميذاشت. انگار خود سحر هم بدش نمي اومد با اون نزديك تر بشه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;سپيده و ليلا هم كه ابتدا از حضور اون احساس خوشايندي نداشتن رفته رفته حساسيت خودشون رو از دست داده بودن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;سحر البته در تمام طول سفر سعي ميكرد كه در هر شرايط مقابل من قرار بگيره تا بدون هيچ مانعي بتونه من رو ببينه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;اما به گونه اي اين كار رو ميكرد كه زياد تو چشم نميخورد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;كار هرروز بچه ها شده بود صبح ها شنا تو دريا بعد از ظهر ها گردش توي جنگل و غروبها جمع شدن كنار ساحل و زدن و رقصيدن و خوردن بلال هايي كه همونجا روي آتيش خودمون درست ميكرديم........... و يا باقلا پخته هايي كه مش قربون و گلنسا مي پختن و مي آوردن لب ساحل&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;بچه ها حسابي خوش بودن و از اين سفر دسته جمعي لذت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;مي بردن . بالاخره مسافرت بدون هيچ حادثه ويژه اي به پايان رسيد و همگي به تهران برگشتيم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;ظاهرا نظر نازنين درست بود با زياد شدن رفت و آمد هاي سحر و ما نگاه هاي اون عادي و عادي تر ميشد . اون كاملا با داريوش گرم گرفته بود و تقريبا دائم با هم بودن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;روزها يكي بعد از ديگري ميگذشت و روز اعلام نتايج امتحانات نهايي نزديك تر ميشد . بالاخره روز موعود فرا رسيد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;شب خونه دايي اينا بوديم . من صبح زود بلند شدم و بعد از اصلاح و استحمام نازنين رو صدا كردم........نازنين از جاش بلند شد و گفت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;: &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;به به سحر خيز شدي ..........كجا ايشالله ؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;......&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفتم : جايي كار دارم و بعد هم بايد يه سر برم دبيرستان.......امروز نتايج رو اعلام ميكنن . گفت : تنها تنها ؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;............&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفتم : نه عزيزم ، واسه همين صدات كردم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; . &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;بلند شد و امد طرفم ، بغلم كرد و گفت : راستش من امروز با سپپده و ليلا و سحر قرار دارم .ميخوايم با هم بريم خريد....... البته اگه همسر عزيزم اجازه بده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفتم : خواهش ميكنم عزيز دلم اجازه من هم دست شماست........اما فكر ميكردم شايد دوست داشته باشي با من بياي&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;نازنين جواب داد : ميدوني خيلي دوست دارم ، اما چون با بچه ها قرار گذاشتم نميتونم كاري بكنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفتم : باشه هر جور كه صلاح ميدوني عمل كن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;من رو بوسيد و گفت : من از نتيجه مطمئن هستم . بنابر اين اصلا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;عجله اي ندارم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; . &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;بعد بلند شد و با هم به طبقه پايين رفتيم كنار من نشست صبحانه مختصري خوردم و آماده حركت شدم . پرسيد اگه نظرم عوض شد چه ساعتي ميري مدرسه كه منم از بچه ها خواهش كنم منو بيارن اونجا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; .......&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفتم : حدودساعت يازده تا يازده و نيم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفت : باشه ..... ببينم چي ميشه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.......&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;خداحافظي كردم و از خونه خارج شدم....... چند تا كار بود كه بايد انجام ميدادم از جمله اينكه سري ميزدم ميدون ارگ و به يكي از بچه هاي راديو كه مشكلي پيدا كرده بود و از من كمك خواسته بود كمي پول ميدادم. بنده خدا پدرش دچار بيماري سختي شده بود و كارش به بيمارستان كشيده بود . من ميدونستم چون تازه ازدواج كرده دستش خاليه واسه همين بهش قول داده بودم يكم پول قرض بدم بنا براين سر راه به بانك رفتم و پنج هزار تومن از حسابم برداشت كردم و بعد از انجام كاراي ديگه به سراغ اون رفتم . و بعد از دادن پول حدود ساعت يازده و بيست دقيقه بود كه به مدرسه رسيدم. تك و توك بچه ها تو حياط بودن ، من به طرف دفتر رفتم........آقاي ضرغامي رو ديدم ....تا چشمش به من افتاد بي سلام و عليك گفت : برو دفتر آقاي ديو سالار&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; . &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;نگران شدم سريعا خودم رو به دفتر آقاي مدير رسوندم و در زدم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; .&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;آقاي ديوسالار گفت بفراييد تو&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;..........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;وارد شدم.........چند نفر نشسته بودند . معلوم بود از اداره آموزش و پرورش اومده بودن.....سلام كردم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;أقاي ديو سالار جوابم رو داد و رو به افرادي كه تو اتاق بودن گفت : ايشون هستن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;قلبم داشت وا ميساد..............چرا من رو به اونها معرفي ميكرد ؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; .............&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i5.tinypic.com/2610u4p.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;ازتوباید می گذشتم ولی افسوس نتونستم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=3&gt;تو عروسک بودی و من آخر قصه دونستم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;تو وجود خالی توجز دروغ هیچی ندیدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=3&gt;کاش میشد به این حقیقت بیش از اینها میرسیدم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;سخوتم.سوختم وساختم هرچی داشتم بپات باختم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=3&gt;کاش تورو از روز اول میثل امروز میشناختم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخه عشق یعنی شکستن عاشقانه سرو سپردن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=3&gt;دل سپردن به سراب درسکوت بی عشق مردن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;یه روزی روزگاری حرف بین مانگاه بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;عشق رو نقاشی میکردیم نقش ما خورشید وماه بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعداز اون واژه نوشتیم جمله مون ستاره چین بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff9900 size=3&gt;مثل دریا ابی بود معنی زندگی این بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Aug 2006 04:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeshtvaziba&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>zeshtvaziba</dc:creator>
<guid>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه عشق فصل 33</title>
<link>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P align=right&gt;سلام خوبین دوستان عزیزم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خوب باز با قصه عشق امدم پیشتون&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دوستون دارم....&lt;BR&gt;**********************&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;تصميم گرفته بودم همه ماجرا رو براي نازنين بگم.......دلم نميخواست توي زندگي مشتركمون نقطه تيره اي وجود داشته باشه كه بعدا ناچار به توضيح و خداي نكرده تيره گي خاطر بشه......واسه همين وقتي از پليس راه جاجرود كه گذشتيم به نازنين گفتم : ببين عزيز دلم ميخوام يه چيزي بهت بگم . من مشكل كوچيكي دارم كه دوست دارم تو بدوني و ازت ميخوام كمكم كني تا اون رو با هم از سر راه برداريم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;نازنين با خنده اي شيرين گفت : من سرا پا گوشم همسر عزيزم........بگو ......من حاضرم در كنار تو همين قله دماوند رو هم كه الان داريم ميبينيم جابجا كنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;نگاهم بي اختيار به سمت دماوند برگشت كه كم كم با بالا اومدن خورشيد ، نور به قله اش تابيده و جلوه اي زيبا پيدا كرد بود ...........به خودم باليدم كه همسر بلند همتي مثل نازنين رو كنارم دارم كه به دماوند طعنه ميزنه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;..............&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفت : به چي فكر ميكني ؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;...........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;جواب دادم : به تو.............خنده اي شيرين روي لبهاش نقش بست و دنبالش بوسه اي كه روي گونه هاي من نشست&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفت : خب من سرا پا گوشم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;سينه مو صاف كردم و گفتم : ببين مطلبي كه ميخوام بهت بگم در مورد سحر ه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; .................&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;انگشتش رو روي لبهام گذاشت و من رو دعوت به سكوت كرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;..........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;و خودش بعد از جند لحظه كوتاه گفت: من خودم همه چيز رو ميدونم.........يه مرتبه مثل برق گرفته ها خشگم زد.......گفتم :چي؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;شمرده و آرام تكرار كرد : من همه چيز رو ميدونم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.............&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه باز كار كار داريوش.......... اما يه لحظه به خاطر آوردم اون اصلا روحش هم از اين ماجرا خبر نداره............گيج شده بودم ..............مبهوت به دهن نازنين نگاه ميكردم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ............... &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;نازنين به حرفش ادامه داد و گفت : ميدونم تعجب كردي و حتما الان داري تو ذهنت دنبال كسي كه به من خبر داده ميگردي...و حتما اولين كسي هم كه به ذهنت رسيده بزغاله معروف داريوشه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ...........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;هاج و واج سرم رو به علامت تاييد تكون دادم و منتظر بقيه حرفاي اون شدم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفت : خيالت رو راحت كنم هيشكي به من هيچي نگفته . من يكسال و نيم عاشق بودم و برق عشق رو تو چشم هر كي باشه تشخيص ميدم..........در حقيقت كسي كه من رو از اين ماجرا با خبر كرده چشماي عاشق سحره&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;تنم به لرزه افتاده بود . ديدم نميتونم تو اون حالت درست رانندگي كنم..........نزديك يه رستوران بوديم ..... آروم كشيدم كنار رو تو محوطه رستوران بين راهي توقف كردم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;سرم رو به پشتي صندلي تكيه دادم و چشمامو بستم..........نازنين دوباره گونه هاي من رو بوسيد و گفت : چي شد عزيزم ناراحتت كردم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;............&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;سرم رو بطرفش گردوندم و در حاليكه مستقيم تو چشماش نگاه ميكردم........گفتم : نه عزيز دلم ، راستش شوكه شدم.........من فكر ميكردم تو اصلا متوجه ماجرا نشدي&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;نازنين خنده اي شيرين كرد و گفت : اينو يادت باشه عزيزم من يه زنم...........و زن ها شامه خيلي تيزي دارند...........مثل كاراگاه هاي پليس ، مثلا شرلوك هولمز.............. و بعد زد زير خنده&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;سپس ادامه داد :همون شب اول كه توي مهموني اومد . من موجي از عشق رو تو چشماش ديدم و وقتي دست تو رو تو دستاش گرفت و محكم نگهداشت ، مطمئن شدم كه عاشق تو شده.......ديدم تو خيلي تقلا كردي كه دستت رو از دستش بيرون بكشي ، اما اون نميذاشت .............و اونجا بود كه به خودم باليدم و فهميدم كه مال من هستي ....فقط خود خود من......... ...اما يه چيز خيلي ناراحتم كرد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ...........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;دست گرمش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چي عزيزم.........اين كه چرا من اين مسئله رو بهت نگفتم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ..........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;جواب داد : نه همسر خوبم..........من ميدونستم تو به خاطر اينكه من ناراحت نشم سكوت كردي .. و مطمئن بودم بزودي و در يك فرصت مناسب با من حرف ميزني&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;......... &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;پرسيدم : پس چي ناراحتت كرده ؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;جواب داد : غصه سحر............ اون دختر تنهاييه ....به ظاهر مغرور و بد جنس به نظر ميرسه اما&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ..............&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفتم : ولي اون بد جنس هست&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ..............&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفت : ببين نبايد به ظاهر آدما توجه كني ....بخصوص اگه اون آدم يه زن باشه..........تو در مورد من فكر ميكردي كه من اصلا روحم هم از اين ماجرا با خبر نيست ......... اما من حتي زودتر از آبجي سپيده كه با سحر در گير شد ، متوجه اين ماجرا شدم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;..........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;باز هم يكبار ديگه نازنين من رو غافلگير كرده بود...........اون حتي تو شلوغي مهموني&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ...............&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;فكرم رو بريد و گفت : من نگران سحر هستم و دلم ميخواد يه جورايي.......... به يه شكلي بهش كمك كنم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفتم : اما اون خطرناكه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.............&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفت : نه من مطمئنم براي زندگي مشترك من و تو خطري نخواهد داشت ...........اون دختري كاملا دمدمي مزاجه .......... بزودي اين عشق و فراموش ميكنه به شرطي كه ما اونو ترد نكنيم و باعث جري شدنش نشيم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;مونده بودم كه اين همون نازنين ساده دل منه كه در نقش يك روانشناس متبحر و مسلط فرو رفته و داره نسخه مي پيچه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;ادامه داد : به همين دليل اون روز كه به ظاهر در يك برخورد تصادفي دم در مدرسه با هم روبرو شديم من دعوتش كردم ، كه به مهموني ما بياد و بد نيست بدوني الان هم به دعوت رسمي من تو همين جاده داره دنبال ما مياد شمال&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;..............&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;بي اختيار زدم زير خنده ..........داشتم ديوونه ميشدم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفتم : نازنين&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ..............&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفت : ناراحت كه نيستي عزيزم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;...........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;در حاليكه نميتونستم جلوي خنده خودم رو بگيرم گفتم : نه عزيزم...........نه ...................... ظاهرا تو فكر همه جاش رو كردي&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;...........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;خنديد و گفت . پس باهاش مهربون ، گرم و صميمي باش همونجور كه با آبجي ليلا و آبجي سپپده هستي و بهش اجازه بده به مرور اين عشق زود گذر رو فراموش كنه ............. باشه عزيزم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt; ............&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفتم اگه تو اينجوري ميخواهي باشه.........اما مسئوليتش با خودت&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;............&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;گفت : قبول دارم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.....................&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;از ماشين پياده شديم آبي به دست و صورتمون زديم .........در همين زمان بچه ها يكي بعد از ديگري رسيدن و دم رستوران پارك كردن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;سحر هم با بنز كوپه آبي رنگش رسيد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.......&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;به در خواست نازنين به سمتش رفتيم و من دستم رو به طرفش دراز كردم و بهش خوش آمد گفتم...........و اين بار خالا نوبت اون بود كه شوكه بشه..........نه اون بلكه سپيده و ليلا هم حال بهتري از اون نداشتن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;..........&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; size=4&gt;بعد از خوردن صبحانه و پاسخ به سين جيم هاي سپيده و ليلا به طرف ويلا هامون حركت كرديم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;.........&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i7.tinypic.com/24ctnhi.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Aug 2006 17:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeshtvaziba&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>zeshtvaziba</dc:creator>
<guid>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هو121</title>
<link>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=5&gt;
&lt;P align=right&gt;یا علی گفتیم و عشق آغاز شد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;سلام ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;میلاد با سعادت حضرت علی (ع)و&amp;nbsp;روز پدر&amp;nbsp;بر تمام مسلیمن مبارک باد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من علی علی گویم با صوت جلی گویم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;لا اله الالله لا اله الا هو&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;زاهدی ز می خانه سرخ رو زمی دیدم گفتمش مبارک باد &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;برتو این مسلمانی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;IMG alt=&quot;یا هو&quot; hspace=0 src=&quot;http://i1.tinypic.com/23vnifl.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Aug 2006 17:35:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeshtvaziba&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>zeshtvaziba</dc:creator>
<guid>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چرت و پرت</title>
<link>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000 size=4&gt;شش سال اوّل زندگی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;:&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;گريه نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;شيطونی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;دست تو دماغت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تو شلوارت پی‌پی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;مامانت رو اذيّت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;روی ديوار نقاشی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;انگشتت رو تو پريز برق نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;دمپايی بابا رو پات نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به خورشيد نگاه نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;شبها تو جات جيش نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تو کمد مامان فضولی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با اون پسر بی‌تربيته بازی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;اسباب‌بازی‌ها رو تو دهنت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;زير دامن شمسی خانوم رو نگاه نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;دماغت رو تو لوله جاروبرقی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;۲&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;+ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;دوره ي دبستان&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;موقع رفتن به مدرسه دير نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;پات رو تو جاميزی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;ورقهای دفترت رو پاره نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;مدادت رو تو دهنت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به دخترهای مدرسه بغلی نگاه نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تخته پاک‌کن رو خيس نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;حياط مدرسه رو کثيف نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با دخترها شمسی خانوم ((دکتربازی)) نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;دست تو کيف بغل دستيت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تخته‌سياه رو خط‌خطی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;گچ رو پرت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تو راهرو سرو صدا نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تو کلاس پچ‌پچ نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ATARI &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بازی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;۳&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;+ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;دوره ي راهنمايی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;ترقّه بازی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• SEGA &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بازی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;جاهای بدبد فيلمها رو نگاه نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;موقع برگشتن از مدرسه دير نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تو کوچه فوتبال بازی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;دست تو جيبت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با مامانت کل‌کل نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تو کلاس صحبت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بعد از ظهر سروصدا نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با دختر شمسی خانوم منچ بازی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;اتاقت رو شلوغ نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;روی ميز بابات کتابهات رو ولو نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;عکس لختی تماشا نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با بچّه‌های بی‌ادب رفت و آمد نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;جرّ و بحث نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;۴&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;+ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;دوره ي دبيرستان&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با کامپيوتر بازی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تو حموم معطّل نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تقلّب نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با دوستات موتورسواری نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;عصرها دير نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با دختر شمسی خانوم صحبت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با بابات دعوا نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تو کلاس معلّمتون رو مسخره نکن&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تو خيابون دنبال دخترها نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;مردم‌آزاری نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;نصف شب سرو صدا نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;فيلم بد نگاه نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;وقتت رو با مجله تلف نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;چشم‌چرونی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i7.tinypic.com/21n4il3.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;۵&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;+ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;دوره ي دانشگاه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;رشته‌ای رو که دوست داری انتخاب نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;۲۴&lt;/FONT&gt; &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;ساعته چت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;سر کلاس درس غيبت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با دختر شمسی‌خانوم دل و قلوه ردّ و بدل نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;خيابون‌ها رو متر نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تو سياست دخالت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با دخترهای مردم هر کاری دلت خواست نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;شب برای شام دير نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با مأمور پليس کل‌کل نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;چراغ قرمز رو عشقی رد نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;موبايلت رو&lt;/FONT&gt; Reject &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;استادت رو اُسگل نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;حذف پزشکی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;آستين کوتاه تنت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;همه رو دودره نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;۶&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;+ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;دوره ي سربازی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;موهات رو بلند نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;روت رو زياد نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;از اوامر سرپيچی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;فرار نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با اسلحه شوخی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;غيبت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به آينده فکر نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;درگيری ايجاد نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به فرمانده بی‌احترامی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;غير از خدمت به هيچ چيز ديگری فکر نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با رئيس عقيدتی جرّ و بحث نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;اعتراض نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با دختر شمسی خانوم نامه‌نگاری نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;از تلف شدن وقتت ناله نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;از آشپزخونه دزدی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;۷&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;+ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;دوره ي شوهر بودن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با زنت شوخی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;زنت رو با دختر شمسی خانوم مقايسه نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به زنت خيانت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با دوستانت الواتی نکن&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تو&lt;/FONT&gt; Orkut &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;خودت رو&lt;/FONT&gt; Single &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;معرفی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به زنهای ديگه نگاه نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;موبايلت رو قايم نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;از عکسهای قبل از ازدواجت نگهداری نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;پولت رو خرج دوستات نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;رفتار دوران مجرّدی رو تکرار نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;غير از زندگی مشترک به هيچ چيز فکر نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;ريسک نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بدون اجازهء زنت هيچ کاری نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;۸&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;+ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;دوره ي پدر بودن&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بچّه رو تنبيه نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به بچّه بی‌توجّهی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بچّه‌ت رو با بچّه‌های ديگه مقايسه نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به بچّه توهين نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بچّه رو از بازی منع نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بچّه‌ت رو به کتک زدن بچّهء دختر شمسی خانوم تشويق نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با بچّه کل‌کل نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بچّه رو محدود نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بچّه رو از جنس مخالف دور نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به مادر بچّه بی‌توجّهی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بچّه رو به هيچ چيز مجبور نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;آزادی بچّه رو محدود نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به حلال‌زاده بودن بچّه شک نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;از خواستهای بچّه چشم‌پوشی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;جلوی بچّه با مادر بچّه ... نکن&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;۹&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;+ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;دوره ي پيری&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;برای بچّه‌هات مزاحمت ايجاد نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;نوه‌هات رو لوس نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با پيرزن‌های ديگه معاشرت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به خاطراتت فکر نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;پولت رو خرج نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;هوس جوونی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;غير از آخرتت به هيچ چيز فکر نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;با زنت بی‌وفايی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;از رفتن به خانهءسالمندان احساس نارضايتی نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;لباس شاد تنت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به بيوه شدن دختر شمسی خانوم توجّه نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;تو وصيتنامه، هيچکس رو فراموش نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;از گذشته ناله نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به هر کی رسيدی، نصيحت نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;به آينده فکر نکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;۱۰&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt;+ &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot; color=#800000&gt;دوره ي پس از مرگ&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#800000&gt; !&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• &lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;حالا ديگه دورهء نکن تموم شد! حالا هر کاری دلت می‌خواد بکن&lt;/FONT&gt;...&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;بکن&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;• ...&lt;FONT face=&quot;Times New Roman (Arabic)&quot;&gt;ولی فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن&lt;/FONT&gt;!!!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Aug 2006 19:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zeshtvaziba&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>zeshtvaziba</dc:creator>
<guid>http://zeshtvaziba.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
